تاريخ : يکشنبه 2 مهر 1391 | 20:33 | نویسنده : مامان و بابا

 

 «لَبَیکَ یا حُسَین»

خوش آمدید 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 شهريور 1395 | 11:42 | نویسنده : مامان و بابا

سلام.

بیست و چهار تیر 95 خدا دردانه جدیدی را به ما عطا فرمود.

"طاها" کوچولو چهارمین عضو خانواده ما شد.

خدایا شکرت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 تير 1394 | 14:46 | نویسنده : مامان و بابا

مراحل خرابکاری امیر حسین :

مرحله 1:مامانش داره نماز میخونه منم دارم وضو میگیرم. میاد میگه بابا برو جیش کن. برووووو! به زور منو میکنه تو دستشویی. 

مرحله 2: با تاکسیش که زده زیر بغلش میاد میپرسه بابا خونه ما مهمون میاد؟میگم ممکنه. میگه بگو خونه بابا مهدی بیاد! 

وقتی میگه مهمون احتمالا یه بلایی میخواد سر مبل بیاره...

مرحله سوم میبینم یه پاکت پودر دسر رو نمیدونم از کجا آورده و داره خالی میکنه رو مبل و میگه ماشینام تو خاکها حرکت کنن...

نماز مامانش تموم میشه امیر حسین فرار میکنه تو اتاق من درم میبنده.

مرحله آخر تا مامانش به نماز دوم وایمیسه میره و تمام پودر روی مبل رو با دستش پخش میکنه تا اثر جرمش نمونه

*برگرفته از یادداشتهای روزانه آقای پدر/ ارسال شده توسط مامان





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 0:11 | نویسنده : مامان و بابا

امیر حسین در حال کارکردن با کامپیوتر:

با کامپیوتر کار کنم، پول دربیارم، برم تاکسی بهرم(بخرم).





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | 20:52 | نویسنده : مامان و بابا

یک هفته ای میشود که امیرحسین را داریم از شیر می گیریم. از پنجشنبه پیش تا کنون دیگر دو وعده صبح و قبل از چرت بعد از ظهر را هم بهش نمی دهیم. با توسل به اهل بیت کمک بابایی که در این ایام در منزل بود و بیشتر با امیرحسین بازی می کرد تا یاد شیر نیفتد. به علاوه مامان حضور خود را کمرنگ کرده و امیرحسین بیشتر پیش پدربزرگ و مادری بازی می کنه. بعد از ناهار انقدر با هم بازی می کنند تا امیرحسین خسته شود و چرتش ببرد. چند بار هم مادری زحمت کشید و با قصه گفتن امیرحسین را بعد از ناهار خواباند. در این ایام امیرحسین در روز یکی دوبار به سراغ مامان و طلب شیر می رفت ومنتهی با بازی و سرگرمی از طرف مامان حواسش پرت میشد. 

جالبتر آنکه مامان هم در این ایام از اینکه عادت دوساله را ترک میکند و دیگر پسرک را به خودش نمی چسباند مقداری دپرس شده است!!

گاهی هم که امیرحسین را محکم بغل می کند تا دپرسیش کمتر شود امیرحسین سریع می فهد و میگوید:مامان جیر!!





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 آبان 1393 | 19:03 | نویسنده : مامان و بابا

تصویر دسکتاپ کامپیوتر بابایی: نصف صفحه برای امیرحسینه که اصرار داره رو کامپیوتر بابایی کارتون ببینه، نصف دیگه برای بابایی که مقالشو بنویسه:





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 مهر 1393 | 22:29 | نویسنده : مامان و بابا

امیرحسین به صورت زاید الوصفی عاشق ماشینه. از ماشینهی توی خیابون تا اسباب بازی. توی این بین بعضی اوقات چرخ های ماشین هاشو در میاره و سعی میکنه چرخ های اونها را با هم عوض کنه(مهندسی!!) از همین رو تعدادی از ماشین هاشو بدون چرخ رها میکنه.

یک روز وانتی توی کوچه صدا میزده اسباب منزل خریداریم.

مادری: امیرحسین، وانتی میگه ماشین بدون چرخ خریداریم.

و از اون به بعد امیرحسین هر موقع وانتی میاد میگه " مانیت ماشین بیدون چف میخره"

و از اون روز هر ماشین بدون چرخششو میبینه میگه "ماشین بدون چف"

امشب داشت کارتون ماشینها را میدد که یهو چرخ یه ماشین ترکید. امیرحسین گفت:"ماشین بدون چف"





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 29 شهريور 1393 | 0:20 | نویسنده : مامان و بابا

سلام بر تمام دوستان گلم.وبلاگ ما هنوز هم باز باز نشده و هنوزم تعطیل تعطیل نشده است. به مدد تقویم نویسی ها  بابایی و فیلم های دوربینش این دوران را ثبت می کنیم. از محبت تمام دوستان عزیزمان که تولد(به زبان خودش توید) امیرحسین را یادشون بود و برای ما پیام گذاشتن خیلی ممنونیم و واقعا شرمنده شدیم. این را بگویم که در این شش ماه که ننوشته ایم امیرحسین به حرف افتاده و تقریبا تمام کلمات را به زبان خودش تکرار میکند و جمله می سازد که خودش یک دنیا شیرینکاریست.

و مثل تمام بچه های این سنی بسیار خودرای شده و با هر چیزی مخالفت میکند. 

بدونین که به یاد همتون هستیم و به وبلاگهاتون سر میزنیم و از ته دل دوستتون داریم.

 

زحمت شام با پدربزرگ(بابا مهدی-اسمی که خود امیرحسین انتخاب کرده است) و مادری بود که پیتزای خانگی را درست کردند.





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 فروردين 1393 | 18:13 | نویسنده : مامان و بابا

شاید یک ماه است با خودمان کلنجار میرویم این پست را بگذاریم یا نه!

به همین خاطر دیر به روز شده ایم. و شاید دیگر به روز نشویم.

همین قدر بگویم آسمانمان آبی است، همه مان سلامتیم و پسرکمان آنقدر شیطون شده است که از دیوار راست بالا می رود و این شاید مقبول ترین بهانه برای ننوشتن باشد.

شاید انقدر سرمان به روزمرگی زندگی گرم شده است که دیگر نمی رسیم مقداری از این روزمرگی را بنویسیم.

خوشحال شدیم از با شما بودن...

خدا حافظ همین حالا...

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 23 اسفند 1392 | 17:51 | نویسنده : مامان و بابا

حکیمی فرزانه را پرسیدند از بهر زادروز دلبندت چه پیشکشش کرده ای؟ تاملی کرد و پاسخ داد پیشکش معنوی که همانا 40 غسل جمعه است. 

این داستان کاملا" واقعی است! روز تولد زهرا دختر عمه امیرحسین من چیزی ندیدم  از طرف پدر و مادر بهش بدن. با خودم فکر کردم شاید سکه ای طلایی چیزی بوده که ابعادش کوچیک بوده و من متوجه نشدم  بعدا" که از فاطمه مامانش پرسیدم این جوابو به من داد! و این درایت یک مادر است. چون مادیات کمتر و بیشتر بالاخره از بین میره ولی این کادوی معنوی که از بدو تولد دخملی در حال انجامه هرگز از بین نمیره!

قابل توجه مادران گرامی: از هم اکنون به فکر هدیه تولد دلبندتان باشید!عینک





[موضوع : 1-2سالگی]
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | 10:53 | نویسنده : مامان و بابا

امروز شاخ غول را شکوندم... واکسن پسلی رو زدم  و حالا با نگرانی منتظر عواقبشم!

صبح پسلی سحرخیز بود و زود از خواب بیدار شد. من هم با 5. ساعت تاخیر پا شدم و پوف پسر رو دادم. دلم نمیومد بهش بگم میخوایم بریم دد. آخه خیلی ذوق میکنه اما دد امروز براش دردناک می شدگریه

بالاخره با بهونه دد لباس پوشید و با پدر بزرگ راهی خانه بهداشت شدیم. اونجا هم هی شیطونی میکرد تا نوبتمون شد. بعد از گرفتن قد و وزن خوابوندیمش و یه سرنگ به دستش زدن جیغ پسرک رفت هوا... در همون حین قطره اش رو دادن و بعد سرنگ بعدی رو به پاش فرو کردن! هر چی هم که اصرار کردم به جای پاش به دستش بزنین گفتن نمیشه. خلاصه که خیلی دلسوزناک بود!

تازه پدربزرگ که خیلی خیلی رقیق القلب هست مجبور شد پای پسلی رو بگیره تا واکسنشو بزنن و این از نوادر تاریخه!!! از همین تریبون مراتب قدردانیمون رو ابراز میکنیم.

الان حدود 1ساعت گذشته. پسر شیر خورد و خوابید. حالا تو کوچمون سر و صدای آسفالت خراب کردن میاد. خدا کنه بیدارش نکنه.





[موضوع : 1-2سالگی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 38 صفحه بعد