امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امیرحسین

اون شب که تو اومدی... خاطره زایمان بعد از 40روز

 امروز 40روز از تولد نوگل ما میگذره و من دوست داشتم هرچه زودتر خاطره اون روز سخت اما شیرین رو ثبت کنم. البته باورش هنوزم برام سخته که بالاخره منم مامان شدم 4شنبه 15 شهریور شب با همسری و مامان و بابای همسری طبق شبهای قبل رفتیم پیاده روی . 1ساعت تو پارک گفتگو راه رفتیم. برگشتنه شکم من حسابی سفت شده بود مثل سنگ. به سختی خودمو تا ماشین رسوندم. شب با درد از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم نکنه درد زایمانه؟! ولی نه یادم اومد که دردهای زایمان ریتمیکه و میره و میاد اما درد من ثابت بود. سعی می کردم بخوابم تا دردو حس نکنم! 5شنبه 16 شهریور صبح بهتر بودم. کلاس داشتم برای همین زودتر از روزهای قبل بیدار شده بودم و درسامو مرور کرده ب...
27 مهر 1391

اولین پارک!

3تا از بخیه های ختنه هنوز نیفتاده. گفتیم برویم دکترت. برای فرار از ترافیک گفتیم نماز بخوانیم و برویم که امیرحسین سر نماز شروع به بهانه گرفتن و شیر خوردن و نخوردنو و تعویض و... افتاد. خلاصه ساعت 7 زدیم بیرون. دکتر تا 8 بود. ساعت 7:30 تازه رسیدیم به بزرگراه حکیم و کلی ترافیک. بابا گفت نمیرسیم. و پیشنهاد داد برویم پارک گفتگو! مادری باورش نمیشد و فکر میکرد بابا شوخی کرده اما واقعا رفتیم. امیرحسین را که لباس گرمی هم تنش بود لای پتویش پیچیدیم و بغل بابا رفت. خواب بود. از بالای پارک رفتیم پایینش. موقع برگشت اونجا یه کتاب فروشی بود. بابا گفت برویم از کتابهای هوش نوزادان بخریم.(مامان حنانه معرفی کرده بود)  خلاصه رفتیم و سه جلد 3تا6 6تا9 و 9تا 1...
27 مهر 1391

شعر امیرحسینی!!

بابا از مامان میپرسد، امروز چکارها کردی!چه خبر؟ مامان با ریتم خاصی میگوید: "شیر  پوشک   آروغ     خواب" البته بعضی وفتها جاهاش عوض میشود.
27 مهر 1391

چله

ما هم خیلی خودمان رسم و رسوماتی در این زمینه نداریم. منتهی از باب اینکه 40 روز گذشت از اولین روز تولدت، دیشب را جشن گرفتیم! البته میمنت چیزهای دیگر هم در میان بود. تولد مادری که 26 مهر است. شب اول ذی الحجه و جشن عروسی حضرت زهرا و امیرالمومنین. چه چله خوبی. بابا از هفته قبل گفته بود چله تو به همه شام میدهد. ساندویچ مرغ با قارچ!محصول خودش. عمه هم کیکبرای تولد مادری خرید و آورد. بابا هم از دانشگاه ساعت 7:30 آمد. خیلی خسته بود اما پسلی بهش انرژی می داد. بماند که انگار چند روزیه که شبها بابا رو کم می بینی انگار ازش غریبی میکنی و خیلی تحویلش نمیگری. تا باهات حرف میزنه نق میزنی. بابا ساندویچ ها را درست کرد. خیلی خوشمزه شده بود. در حین شام هم فوتبال...
26 مهر 1391

همچی آرومه!

امیرحسین خواب است. مامان دارد قران حفظ می کند. من هم دارم درسهایی که 4شنبه باید بدهم را مطالعه می کنم. از موقعی که امیرحسین به دنیا آمده این اولین باری است که همه به کار خودشان مشغولند...   ------------ جدیدا یک کاری یاد گرفتی. صبحها بعد از نماز با مامان میایی تو تخت ما می خوابی! هر چه بهت می گویم بچه برو تو تخت خودت زل می زنی تو چشمام. دلم شور می زنه تو کنارمی. واسه همین خوابم نمی بره. برعکس من مامان. بعد تو هم با مامان میخوابی و من هم با چشم های خواب آلود میرم سر کار. چه احساس فتحی تو چشمات هست پسلی!   ...
23 مهر 1391

عبرت

شنبه 22/مهر/91 خیلی خسته ام. صبح 3ساعت دانشکده کلاس بعدش هم مدرسه تا 3:10! بعدش هم کارهای کادری مدرسه! آمدم خانه دیدم حال درس ندارم. با امیرحسین بازی کردم. زیاد بیدار بودی. برایت عروسک آوردیم و نور بازی و... اما مهمتر قران بود. شاید سر جمع 40 دقیقه ای قران گوش دادی. سوره یونس است. من آرام کنار گوشت معنای هر آیه را کوتاه می گفتم. نصیحتت می کردم. از اینکه خبط پدر را نکنی و راهت را از خدا جدا نکنی. به نوح که می رسیم در دو جمله کل طوفان به آن عظمت را خلاصه میکنم برایت. موسی و بنی اسراییل را باهم از دریا بدرقه می کنیم. و تو آرام گوش می کنی. آخرش به بدن فرعون می رسیم که خداوند آن را آیتی برای جهانیان قرارداد. به تو می گویم بابا!عبرت بگیر. هر که ...
23 مهر 1391

نظافت

جمعه ٢١مهر همه در خدمت نظافت آقا هستیم. پدربزرگ امیرحسین را حمام برد. مادری ناخن هایش را گرفت. بابا به قول خودش 17.3 (١٧ تا لباس و پتو+0.3 هم دستکش و پاپوش)دست لباس امیرحسین را ریخته توی تشت و شست. مامان لباس ها را پهن میکند. امیرحسین همچنان دلبری می نماید. تمام آداب جمعه را انجام داد. راستی امروز تولد زمین است. دهوالارض.مادری روزه بود. با زبان روزه برایمان ناهار درست کرد. دستش درد نکنه! عمه از مشهد آمد. با حسین تو دلش. آمد امیرحسین را دید. کلی ذوق کرد.
21 مهر 1391

اولین بازی

امروز جمعه ٢١مهر 1391 دیروز در وبلاگ خاله آسمونی خواندیم که با نی نی شیرخواره بازی کنین. امروز صبح خیلی خوردنی شده بودی. بابایی می رود و یکی از اسباب بازی های پلاستیکی را میاورد. می دهد دست. اصلا بهش توجه نداری! مدام دست و پا میزنی. بی خود نیست زود گشنه می شی. این عروسکت بوق دارد. بوقش را که میزنیم تو بی حرکت گوش می دهی. بعضی وقتها ابرو بالا می اندازی و پیشانیت خط میفتد. بعد خرس تخت پارکت را آوردیم. نور بامزه ای میدهد. موزیک هم میزند. نگاهت گاهی بهش گره می خورد.چندین بار در این دو سه روز از یه پهلو به پهلوی دیگر شدی!خودت تنهایی! گردنت را هم دیگر از یک طرف به طرف دیگر می بری. خنده هایت زیاد تر می شود. بعضی وقتها در خواب قهقه می زنی! ...
21 مهر 1391

اولین کلاس قران

پنجشنبه 20 مهر امروزه برای اولین بار باهم رفتیم کلاس حفظ قران. دیروز مسئول کلاس زنگ زد و گفت بیا با پسرتم بیا! دیگه بابایی هم تشویقم کرد و صبح باهم با بابابزرگ رفتیم کلاس. تو کلاس آروم بودی. ولی حواس همه را به خودت جلب کرده بودی. منم مدام دلم شور میزد که بیدار بشی و بهانه بگیری و حواس همکلاسی ها پرت بشه. خلاصه وقتی زمان شیرت شد بلند شدی و من بردمت تو یه کلاس دیگه. بعد از تموم شدن کلاس پدر بزرگ اومد دنبالمون. منم گوشیمو تو ماشین بابا جاگذاشته بودم. بنده خدا کلی معطل شد. کلاسش خیلی بهم چسبید. بعد از یک ماه. انشالله از هفته بعد میذارمت پیش مادری. خانه به هم ریخته شده. بابا بعد از نماز می افتد به جان آشپزخانه و دو ساعتی درش در...
20 مهر 1391

شیطونی

در اتاقم نشستم و دارم روی یک مساله کار می کنم.امیرحسین و مامان توی پذیرایی هستن. امیرحسین دارد شیر می خورد که صدایی بلند می شود. آنقدر بلند که من هم می شوم. انگار زنگ ایستگاه آتش نشانی را زده اند. بلند می شوم و میروم سراغ تشتک تعویض. مامان که میاوردش هنوز به مامان چسبیده و شیر مک میزند. میگذارمش روی تخت گریه می کند و نق میزند. مامان صدایش را کودکانه می کند و می گوید"  آرغمو نزدم از خوابم بیدارم کردین شیرمم نصفه موند." هر دویمان میخندیم. پسرک مارا نگاه میکند. داخل پرانتز:{امروز مامان نگذاشت بروم دفتر استادم به کارهای تحقیقاتی بپردازیم! می گوید هر روز که نیستی و دیر میایی امروز سه نفره باهم باشیم!/ منشی شرکت بعد از 2هفته که مدارکت را...
19 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد