اون شب که تو اومدی... خاطره زایمان بعد از 40روز
امروز 40روز از تولد نوگل ما میگذره و من دوست داشتم هرچه زودتر خاطره اون روز سخت اما شیرین رو ثبت کنم. البته باورش هنوزم برام سخته که بالاخره منم مامان شدم 4شنبه 15 شهریور شب با همسری و مامان و بابای همسری طبق شبهای قبل رفتیم پیاده روی . 1ساعت تو پارک گفتگو راه رفتیم. برگشتنه شکم من حسابی سفت شده بود مثل سنگ. به سختی خودمو تا ماشین رسوندم. شب با درد از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم نکنه درد زایمانه؟! ولی نه یادم اومد که دردهای زایمان ریتمیکه و میره و میاد اما درد من ثابت بود. سعی می کردم بخوابم تا دردو حس نکنم! 5شنبه 16 شهریور صبح بهتر بودم. کلاس داشتم برای همین زودتر از روزهای قبل بیدار شده بودم و درسامو مرور کرده ب...
نویسنده :
مامان و بابا
23:21







