امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امیرحسین

یک جوجوی دوست داشتنی

امشب تخت پارک امیرحسین را آوردیم توی پذیرایی و سفره و بساطی که زیرش پهن بود را جمع کردیم. امروز همه در خانه مشغول کار و سازندگی بودیم. پسرم خیلی هوامونو داشت و زیاد نق نزد. با این لباسهای زردش خیلی بامزه شده مثل جوجه ها شده! بچه ام با دست راستش اجازه میگیره. این کارو جدیدا یاد گرفته! واژه ای که خیلی میگه :ما ما  خیلی با نمک میگه. به علاوه صداهایی که از خودش در میاره این چند روز که کمتر بغلش می کنیم علی رغم میل باطنیم از سی دی های بی بی انیشتن زیاد تر استفاده می کنم. امیرحسین محو تماشاش میشه و میریم بالا سرش یا صداش می کنیم اصلا محل نمیذاره. دیگه خیلی مرارم بذاره یه نگاهمون می کنه و بعد دوباره تی وی را نگاه میکنه. جالبه به برنام...
30 اسفند 1391

و باز حساسیت...

و ما همچنان با این حساسیت امیرحسین به پوشک دست به گریبانیم.   یک روز و نیم(5شنبه و جمعه) امیرحسین را پوشک نکردیم و تن تن لباسهاش خیس میشد و ما هم تن تن میشستیم و روی بخاری خشک می کردیم. بهتر شد و با خیال راحت دوباره شنبه پوشکش کردیم منتهی یه مارک دیگه. اما این اوضاع خیلی پایدار نبود و فرداش همسرم زنگ زد و گفت دوباره پاها و پشت امیرحسین جوش های قرمز زده و ملتهبه. با دکترش تماس گرفتیم و گفت دوباره همون کارها را انجام بدین و اگر خوب نشد برین متخصص پوست. سریع از دانشگاه رفتم خونه مادربزرگ امیرحسین و مامانشو بردیم خونمون. حال هر دومون حسابی گرفته بود. و دوباره پسر را پوشک نکردیم. نگران بودیم حساسیت غذایی هم باشه. از یکی از دوستان شماره متخص...
28 اسفند 1391

حساسیت

دردانه ما حساسیت شدید به پوشکش پیدا کرده.دو سه نوع پوشک عوض کردیم منتهی همچنان بدتر شده! تمام کمرش و پاهاش قرمز شده و جوش زده. امشب دکتر بردیمش. دکتر پماد داد و گفت از این پوشکهای چسبی نکنیمش! پسرک مظلومم اصلا شکایتی ندارد و شیرینی می کند.
23 اسفند 1391

بدون عنوان

این روز ها چراغم خاموش شده! یک پدرانه خاکستری،خسته و کسالت بار و ملال آور! نمی دانم شاید ارسال این مطلب به درد همه نخورد. خودم هم نمیدانم چرا ساعت 12 شب دارم این پست را میگذرام. شاید آنقدر به این معادلات حل تشابهی لایه مرزیم نگاه کردم و نتوانستم حل کنم قاطی کرده ام. این را من دارم می نویسم! بابای امیرحسین! گفتم تا اگر کسی روالش نخواندن مطالب پدرانه است غافلگیر نشود!  این روز ها چراغم خاموش است و دست ودلم به نوشتن نمی رود و ته ته دلم به شادی هم. انگار نه انگار نوروز می خواهد بیاید. این روزهای یک دانشجوست که چون استاد راهنمایش بلد نیست انتقال حرارت بچه های فوق را درس بدهد، من باید جایش بروم و درس بدهم. تازه بروم دانشکده بعد مدرسه د...
21 اسفند 1391

غذا

از امروز شروع کردیم به دادن غذای تکمیلی به پسرکوچولومون! اونم چی!"لعاب برنج". یک قاشق ظهر و دو سه قاشق هم به اصرار بابایی بعداز ظهر دادیم. ظاهرا که امیرحسین استقبال کرده! تازه پیش بندم بسته بود و خودشم در خوردن غذا مشارکت میکرد!! ...
17 اسفند 1391

زائر کوچولو

بالاخره آقا امام رضا(ع) بزرگواری کردنو ما و پسر کوچولومونو در آستانه شش ماهگیش به زیارتشون طلبیدن... الحمدلله. میایم و می نویسیم. الان یکم خسته ایم! به یاد تک تکتون بودیم. پ نوشت: 1.از تمام دوستای گلم و مخاطبای بزرگوار بابت به روز نکردن وبلاگ عذر می خوایم. یهویی شد رفتنمون. 2. الحمدلله حال زهرا خانم دختر عمه تازه به دنیا اومده امیرحسین خوبه. مامانش(فاطمه) گفت کلی تلاش میکنه از این روزهاش بنویسه منتها دخملی نمیذاره که. زود به زود گرسنه اش میشه و مامانشو میخواد. به هممتون سلام رسوند. ...
12 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد