امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

امیرحسین

قطره چشم

چشمانت غی مبکند. اورجینال از همان اول. دکترت قطره داده است. شبها مامان که دل ندارد بریزد. یا تو خوابی و چشمانت بسته یا بابایی خوابش برده. زحمتش با مادری است. با ناراحتی از بابا می پرسد چند شب دیگر باید بریزیم. مادری دلش کباب می شود. می گوید قطره ریختن از ختنه اش برای مادری سخت تر است. چشمانات را تنگ می کنی وقتی قطره می رود روی چشمت. بعد چشمانت سرخ می شود. اما آخ هم نمی گویی. گریه هم نمی کنی! مظلومیتت دل مادری را کباب کرده است. مادری اینها را می گوید. غم قیافه اش مشهود است. الحمدلله غی نمیکنی. فعلا لازم نیست دیگر بریزیم.
18 مهر 1391

لوبیا پلو

پریشب بابا که آمد رفتیم منزل مادربزرگ مامان. تا تورا ببیند. دایی بابا هم که فوق تخصص قلب است صدای قلبت را بشنود. خیلی آرام بودی. دایی می گفت این بچه بیش از حد آرام است و تعجب می کند. برگشتیم بیقرار بودی. مدام به خودت میپیچیدی. چند بار جایت را کثیف کردی و عوضت کردیم. فهمیده بودیم نفخ کرده ای. دارویی را که دکتر داده بود و اسمش چی چی میسکچر بود را آوردیم.گیاهی است ولی صنعتی تولید شده. زیره سیاه و چند چیز دیگر. مامان دلش نیست بدهد. چند ساعتی بیقراری می کنی. می خوابی و بلند می شوی. سابقه نداشته!ما متعجب می شویم. آخر بابایی چند میل از آن دارو را میدهد. یواش یواش بهتر می شوی. از دلت صداهایی می آید. صبح آرام شدی! حالا وقت کارآگاه بازیست که ماما...
18 مهر 1391

کارخرابی

الان جمعه شب است. امیرحسین ببدار شده و پس از مقداری نگاه کردن شیر می خورد. وسط شیر خوردن صداهایی از توی پوشک میاید. دیگر شیر نمیخورد. بابا میگوید عوضش کنیم. طبق روال مامان دستهای پسری را میگیرد که خودش را نجس نکند و بابا مشغول عوض کردن پوشک. مامان چشم تو چشم پسر است و مدام قربان صدقه چشمان و صورتش. آن پایین وسط کار بابا یه صداهایی میاید. بابا دستمال کاغذی میگذارد و امیرحسین هم دیگر خود را ول میکند. شش هفت دقیقیه ای روال همین است بابا دستمال را عوض می کند و امیرحسین از نو. از صبح یکبار کار خرابی کرده بود. خیالمان راحت می شود. مامان همچنان به صورت پسر نگاه می کند. بابا میگوید زرنگیها مارو فرستادی این پایین کارخرابیها را نگاه کنیم و ...
14 مهر 1391

ماه عسل

امروز ٧ مهر میلاد امام رضاست و ما یه خاطره خیلی ناز از مشهدی که باهم رفتیم داریم.ما اوساط اسفند ماه عروسی کردیم. خوب نشد دوتایی برویم ماه عسل. بالاخره هزینه آماده سازی خانه و عکس و فیلم و ... . قرار شد عید با مامان بزرگ اینا بریم شمال. برای ازداواج دانشجویی ثبت نام کردیم. از نهاد رهبری یک سکه بهمون دادن. آن سال دانشگاه علم و صنعت که بابایی دانشجوی آن بود به جای مراسم قرار شد زوج ها را ببرن مشهد رایگان!!. یه روز بابایی سر ساختمان بود که بهش زنگ میزنن و میگن. کلی ذوق کردیم. قرار شد با قطار بریم. قطارش عالی بود. غزال بود فکر کنم. بعضی زوج ها نیومده بودن و کوپه زیادی اومده بود. ما یه کوپه چهار نفری در بست داشتیم! دیگه از این بهتر نمی شد. تو مشه...
7 مهر 1391

نصف شب

ساعت ١:٣٠ بامداد. چشمانت باز باز است. مامان خواب است. کارخرابی کرده کردی در حد المپیک. عوضت کردم.هنوز پوشک جدید را نگذاشته ام،دوباره!! خودت راضی به نظر می رسی و من هم از رضایت تو راضیم!{روزگار ما را ببین} مامان که بیدار شده نشسته خوابش می برد.نازی! پوشکت را عوض کردم،لباست هم باید عوض شود. حالا دستت را خم کردی ول هم نمی کنی.نمیذاری استین جا برود! بابا نصف شبه! خلاصه تمام که شد میآیم توی پذیرایی. چشمانت ٣٦٠ درجه باز است. نمی خوابی! پدر و پسر کنار هم نشسته ایم. ازت تن تن عکس می گیرم. دست و پا میزنی و به من زل می زنی. باهات حرف می زنم. اینم یه عکس با مزه. مثل موش شدی! اه اه می کنی. دیگه باید بغلت کنم برویم شیر بخوری. توی ا...
6 مهر 1391

خون دل

بعضی وقتها که قران می خوانی فکر می کنی بعضی از ایات مال آن زمان نازل شده است و اکنون دیگر شاید مصداقی نداشته باشد. وقتی آیات سوره مسد را می خوانی که بریده باد دستان ابی لهب! می بینی در ظاهر آن ملعون و همسرش ١٤٠٠ سال است به درک رفته و در جهنم مسکن گزیده است، حالا چه شده وسط این همه کافر حربی آن زمان به این یکی تاکید شده است. آخر ابوسفیان هم نیامده اما این مرد و زنش هر دو در قران آمده اند. اگر قبول داشته باشی قران کتابی است که هر آیه اش برای امروز ما هم پیامی دارد، می فهمی که نکوهش آیه فقط بر ابولهب نیست بلکه بر جریان مبتنی بر تفکر ابی لهب است. جریانی در خط ابی لهب. و این جریان در تاریخ ادامه خواهد داشت. ای کاش آنانکه آنقدر نسبت به بدعت...
2 مهر 1391

زندگی دانشجویی

فردا اول مهر است. روز شروع ترم جدید تو دانشگاه.زندگی دانشجویی روشی از زندگی است که من حدود 9 سال است به آن اشتغال دارم. من و مامان دانشجو بودیم باهم ازدواج کردیم. من سال چهار و اون سال دوم. یادش بخیر. زندگی دانشجویی یعنی اینکه هر روز مشغولیت اصلی تو باید درس خواندن باشد. زندگی دانشجویی یعنی اینکه هر جا برای کار میروی باید ساعات کاریت را با کلاس های دانشگاهت تنظیم کنی. یعنی اینکه باید زود بروی سر کلاس که اگر بعد از استاد برسی دیگر راهت نمی دهد. یعنی یعد از یک روز پر کلاس توی صف سلف سرویس وایسی تا یه سینی غذا بخوری یا مثل من قید صف را به اطر کلاس بعدت بزنی و به ساندویچ یا ساقه طلایی و رانی قناغت کنی. زندگی دانشجویی یعنی هر وقت که می خواهی بیرو...
31 شهريور 1391

عادت های امیرحسین

الحمدلله نمی دانیم اثرات سوره عصر است، یا یوسف! پسر آرامی هستی. معمولا ساکت هستی. بهانه نمیگیری. فقط زمانی که گرسنه هستی یا دیگر خیلی پاهایت بسوزد گریه ات بلند میشود. چند عادت با مزه داری! گرچه هنوز 15 روزت نشده اما این کارها را معمولا انجام می دهی: 1. وقتی گرسنه ای وگریه می کنی تا بغل مامان می روی آرام میگیری! ظاهرا مادر را خوب میشناسی. 2. به لالایی بابایی خوب واکنش می دهی و معموا ساکت میشوی و خوابت می بردو بغل بابا خوب می خوابی. مسئول خواباندن و آرق بابایی شده است. 3. وقتی شیر می خوری کم کم چشمانت سنگین میشود. اوایل خیلی زود خوابت می برد اما الان دیرتر می خوابی وبهتر میک میزنی. دیرتر خسته میشوی. الان اگر هم کسی ماساژت ندهد خودت شیرت ...
30 شهريور 1391

روز دهم...

دوشنبه 27/6/91 امروز روز دهم بود. و به قول قدیمی ها حمام زایمان! دیشب مامان بزرگ یک معجون از کلی چیزای مختلف را آماده کرد و روی کمر مامان گذاشت. میگوید خاله انسی(خاله مامان)گفته است خوب است برای کمر درد! صبح هم مقداری از همان معجون را بر سر مامان گذاشت. شربت هل با تخم شربتی هم درست کرد. بابونه را هم جوشانده تا باهاش حمام کند. می گویند ضد عفونی می کند. خلاصه از صبح همه در تکاپویند. ظهر مامان حمام میرود. مامان بزرگ از صبح آنقدر کار کرده رمق ندارد. دوست دارد برای مامان "کاچی" درست کند. می گوید کاچی را باید بعد زا حمام داغ داغ خورد. اما پاهایش جان ندارد. بابا می آید و مسئولیت طبخ کاچی را قبول میکند. بلد است. قبلا که مامان استراحت مطلق بود برای...
27 شهريور 1391

اولین تولد بابایی بعد از تولد پسرش

امروز تولد بابایی است! بابایی و شما هردو شهریوری هستین. مامان دوست داشت ترا به عندان کادوی تولد به بابایی بدهد که همینطور م شددر چنین روزی ٥ سال پیش بابا و مامان برای اولین بار به هم محرم شدن. بابا میگه بهترین کادوهای عمرشو اون روز و امروز گرفته. ٢٤/٦/٨٥ مامان امیرحسین،٢٤/٦/٩١ پسرش امیرحسین  اما اولین روز تولد در دورانی که پدر می شوی متفاوت تر است. امروز بعد از ظهر مهمان داشتیم. مادربزرگ بابایی،خاله ها وخاله های مادری(مامان بابا). کم نبودیم. بابایی صبح نان تازه برایمان خرید. راستی قرار بود برایمان آبگوشت درست کند. از ساعت 8 آبگوشت را بار گذاشت و بعد رفت تره بار برای خرید میوه. میوه ها را که آورد افتاد به جان خانه و تمام خانه را جارو ز...
25 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد