امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

امیرحسین

خرابی اینترنت

دوستان بزرگوار سلام اینترنت ما چند روزی کار نمی کنه و خیلی از سایتها من جمله سایت خودمونو باز نمی کنه. حالا شانس ما ست که بعضی وقتها درست میشه و نی نی وبلاگو باز میکنه! اگر نمی تونیم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنیم حمل بر بی ادبی نباشد. مشکل داریم. گاهی درست میشود ولی وسط نظر گذاشتن قطع می گردد. مخابراته دیگه!
23 شهريور 1391

اولین تحرکات جدی گل پسر برای دنیا اومدن...

دیشب مامان دردش گرفت و دلش حساب سفت شده بود. اما دردش ریتمیک نبود. بعد از نماز خوب شد. امروز از صبح یه درد خفیفی توی دل و کمرش داره. الان ریتمیک شده اما شدید نیست. ماهم خونه خودمون نیستیم. الان مامان رفته دوش بگیره بریم بیمارستان ببینیم چه خبره!! بابایی میگه اگر هم خبری نبود یه مانور آمادگیه!! دل تو دلمون نیست.
16 شهريور 1391

تعطیلات خود را چطور سپری کردیم(هفته 38)

روز سه شنبه٧/٦/٩١ اولین روز تعطیلات اجلاس بود. بابا و مامان از صبح تو خونه بودن. بابا مشغول درساش بود. شب باهم رفتیم پارک پردیسان پیاده روی کردیم. تو دست مامان تسبیح دیجیتالش بود، هر موقع با بابایی حرف نمی زد، ذکر میگفت! بابا می گوید امیرحسین دنیا بیاید " قد افلح المومنون" می خونه!!به مامان بزرگ اینا(مامان بابایی)پیشنهاد پارک چیتگر را دادیم، تصویب شد. ترکیب گروه:ما،مادری و پدربزرگ،عمه و شوهر عمه، عمه کتی بابایی و بچه هاش. روز چهارشنبه ٨/٦/٩١ امروز بابایی صبح با مامان بزرگ رفتن خرید تره بار. مقادیری مرغ برای فردا خریدن. بابایی مرغهارو شست و جوجه کبابی اش کرد. ناهار خونه مامان بزرگ بودیم. شب رفتیم پارک دلاوران و چهل دقیقه پیاده روی ...
15 شهريور 1391

خودروی جدید امیرحسین، تخت روان

اندر فواید یه بابای مهندس مکانیک!!! دیگه همینه.... کمپانی خودرو سازی نی نیِ بابا مهندسای بنز چی ساختن، بابای گل پسر ما چی ساخته!!! ولی خدایشش از بنزم کاراییش برای پسلی بهتره!  ترکیب ساک حمل با کالسکه: ...
15 شهريور 1391

ثبت نام پسلی تو بانک خون بند ناف

ثبت نام تو بانک بند ناف رویان هم سوژه شد. روز یکشنبه بابا میره رویان و اونجا میگن یکی از آزمایش ها کمه.آزمایشگاه گیج یکی از آزمایشات رو انجام نداده بود. بعد از پیگیری و تلاش امروز باز بابا رفت رویان و اسم پسلی رو اونجا نوشت. یه کلمن کوچولو با یه سری وسایلم دادن که گل پسر به دنیا اومد زنگ میزنیم میاد و خون بند نافشو می گیرن. مامان امروز به امیرحسین میگه:" بابا رفته یه کاری برات کرده که اگه بعدا خدایی نکرده مریض شدی،زود خوب شی" به این میگن بیان مفهوم سیستم ترایاخته های بنیادی رویان!! یه ساک و فلاکس هم دادن "هدیه کوچولو"(شمارو میگه) بعد از اونجا بابا رفته خ بنی هاشم  و واست سه تا بسته پوشک خریده. کلی ذوق کردیم. میریم دم کمدو ...
15 شهريور 1391

یک غیر متعهد وافعی کوچولو

این روزها اجلاس سران جنبش عدم تعهد داره تو تهران برگزار میشه و به تبع اون همه جا تعطیله. این اجلاس یه شباهتهایی به اوضاع ما داشت. میگی نه ببین: 1. ساختمان سازی اجلاس از سه چهار ماه پیش شروع شد و از قبلش هم تجهیزات ساخت به اونجا منتقل شده بود *اتاق امیرحسین هم توی خرداد توسط بابایی تخلیه شد و بخشی از خرید هاش به اتاقش منتقل شد 2.جلسات فراوانی برای برگزاری و هماهنگی اجلاس انجام شد. *ما هم دکتر های متعددی را برای به دنیا اوردن امیرحسین رفتیم و آزمایشات زیادیو دادیم 3. تمام مبادی ورودی و خروجی کشور برای جلوگیری از عوامل خرابکاربه شدت کنترل میشه. *مامان جون از مدتها قبل از اومدن امیرحسین و از موقع اومدنش به شدت روی غذایی که می خو...
8 شهريور 1391

مامان و بابا کوشولو

ما اینقدری  بودیم. حدود سال 64 و 65 و الان بابا مامان تو پسر گل شدیم. تمام این سالها پدرمادرهای مهربونمون با مهربونی مارو بزرگ کردن و پرورش دادن و هنوزم در کنار ما بهمون یاری میدن  تا بنده های خوبی برای خدا باشیم. الان که تازه داریم بابا مامان میشیم، یواش یواش گوشه ای از زحمات اونهارو اونم تو اون سالهای سخت جنگ و... درک می کنیم. مامان و بابای گلمون ازتون خیلی ممنونیم و همیشه دستتونو میبوسیم و مطمئنیم هرگز نمیتونیم بخش کوچیکی از زحماتتونو جبران کنیم. *این عکسها را اسکن کرده بودیم و داده بودیم اول فیلم عروسیمون بذارن اینم دوتا تکی از بابا ...
7 شهريور 1391

اولین قرار دو نفره

امروز ٧ شهریور ١٣٨٦ فردای نیمه شعبان.  از صبح دل تو دلم نبود. اضطراب و یه نمه هم !خوب دیگه دل ما بلاخره یه جا بله دیگه گیر افتاده. از صبح با مامانم اینا مطرح میکنم امروز با مامانت کجا بریم!عمه را باید راضی کنم چون قرار شد او نماینده خدا باشد همراه ما! جمع بندی قرار شد مامان من زنگ بزنه خونه مادربزرگت تشکر کنه بابت بله بری دیشب و من هم با مامان حرف بزنم و بگم بیا بریم پارک گفتگو. مامانها را هم میبریم مواظبمون باشن(پسر به این خوبی!!). مامانم زنگ زد و صحبتها که تمام شد نوبت منو مامان رسید. اضطراب با مزه ای داشتم. مامان بعدها اعتراف کرد که آن سوی خط به مادر بزرگ می گفته:"آخه چی بگم" . خلاصه سلام کرد...
7 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد