امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

امیرحسین

از کامیون تا..... بی ام و

1391/10/3 0:15
نویسنده : مامان و بابا
713 بازدید
اشتراک گذاری

1. خانواده یکی از شاگردانم سودای رفتن به آمریکا را دارند. بسیار هم ثروتمند هستند و سالی چند ماه مادر یا پدرشان می رود آنجا تا بتواند امور مربوط به اقامت را جاری نگه دارند. پسرک هم که سودای رفتن دارد دیگر درس نمی خواند. به قول من مثل یک درخت خوب انتهای کلاس می نشیند و از پرتو های خورشید بهره می برد. وقتی به او میگویم چرا درس نخواندی یا تمرین ننوشتی می گوید آقا ما درختیم!!

پدرش آمده مدرسه. می گوید مادر بچه آمریکاست. پسرک به ماردش زنگ زده که "بابا مرا دوست ندارد. کجایی! ای فغان! به فریادم برس!! "بابا می گوید از دفتر کارم به او ایمیل زدم که عزیزم من تو را دوست دارم و...{دقت کنید از دفتر کار آنهم ایمیل}

پسرک ایمیل پدر را جواب داده: بابا من هم تو را دوست دارم پس حالا که مرا دوست داری برایم یک بی ام و اس فلان بخر که ظاهرا قیمتش چندصد میلیون است. ما متعجب میشویم!

البه بابایش گفته پسرم! تو امسال (سوم) و پیش دانشگاهی را قبول بشو، بی ام و چیه! برات بهترین ماشین روز دنیا رو می خرم!(و البته جدی می گوید! و مطمئنم این حرفش حرف است)

به پسر میگوییم این چه خواسته نا بجایی است!! می گوید آقا خوب پول داریم باید برایمان بخرد. بابای فلانی( از شاگردان دیگر کلاس که او هم درخت است!) گفته برایش می خواهد گران ترش را بخرد!

2.یاد بابای فلانی می افتم. آنقدر از دست کارهای ناثواب پسرش نا توان شده بود که می گفت من منتظرم یک روز جنازه ی این فلانی را بیاورن !

3.یاد یکی دیگر از شاگردانم -ع- می افتم که الان چند سالی است فارغ شده! سودای همان بی ام و را داشت! دعوایش با باباش همین بود! یک روز آمدم مدرسه. دیدیم یک تویوتا کمری جلوی مدرسه پارک است. به -ع- گفتم: این ماشین مال کیه؟! گفت آقا مال ما!من هم خیال کردم خالی می بندد منتهی خودم را از تک و تا ننداخته و گفتم: بدو برش دار می خوام ماشینم را بذارم ! پسرک تندی گفت چشم آقا(از من کمی حساب می برد) و سریع دزدگیر را زد و کمری را سوار شد و جابجا کرد.

سال بعد با همان بی ام و که میخواست دم در مدرسه دیدمش!

امیدوارم 17 سال بعد که این پنجره وبلاگ را می خوانم، من نشده باشم مثل باباهای فوقالذکر و تو نشده باشی مثل درختان فوق الذکر!!!

پاورقی: اینها قصه کوتاه نیست! واقعیتی است از قصه زندگی آدم هایی که یک معلم ریاضی دارد تلاش میکند به آنها درس ریاضی و اندکی درس تلاش بدهد،گرچه نتیجه ...

از جمعه پیش کامیونت را آوردم و سوارت کردم  نخ بهش بستیم و توی خانه سواری می کنی. بدت نمی آید.

این کامیون را آن موقع که نی نی عمه، پسر بود برایش خریدیم. حالا که دختر شده(!) شده برای امیرحسین!!

نکته: آمار بازدید وبلاگ روزانه حدود 200 تا 250 بازدیده. اما کسی نظر نمی گذاره. امروز عمه بخشی از مسولیت این بازدید بالا را به عهده گرفت. سایر دوستان هم اگر بخشی از مسولیت را به عهده بگیرن و اعلام کنن خوشحال میشیم. یکی از دلگرمیهای یک وبلاگ نویس نظرات خوانندگانه!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (20)

آفتاب عالم تاب
3 دی 91 0:47
اینا یکی از نمونه های واقعی و بسی تلخ دنیای امروز ما است و اما افسوس ماشاالله به پسری
علامه كوچولو
3 دی 91 7:47
سلام
من نيز كمي از مسئوليت امار را قبول ميكنم
خو دلم برايش تنگ ميشود

مامی امیرحسین:ممنونم عزیزم. ما همیشه شرمنده محبت شماییم!!
علامه كوچولو
3 دی 91 7:51
اميدوارم هفده سال آينده به لحاظ معيشتي همچون بابا هاي فوق الذكر شويد(چه اشكال دارد ماديات و معنويات دوش به دوش هم) اما مطمئنا نگاه تربيتي شما متفاوت خواهد بود : انشاءالله گل پسرتان نيز بلا تشبيه درخت ميشود اما پرثمر با شاخه هايي انبوه از شكوفه هاي علم و معرفت و دانايي
علامه كوچولو
3 دی 91 7:52
الهي بگردم به اين ذوق كودكانه اش
مامان تسنیم
3 دی 91 8:19
خدا به همه ما پدر مادر های بچه مدرسه ای های ده های قرن 14 کمک کنه خیلی سخته بچه های اون زمونه را خوب تربیت کرد.... خیلی گل پسرس با نمک شده ماشاالله ببوسینش چه کمربندش را هم محکم بسته آفرین به امیرحسن قانونمند
ترمه
3 دی 91 10:46
بسیار خوش قلم هستید
مامان تسنیم سادات
3 دی 91 11:11
به نظر من این پست رو بعدا پاک کنید برای عالی جناب (امیر حسین جان )بد آموزی دارد ..... پس فردا می خونه و دیگـــــــــه......
خدا را شکر ما دختر داریم فکر نکنم دیگه دختر خواسته هاش بیشتر از آی پد و موبایل و ..... یعنی بیشتر میشه ..؟؟؟؟!!!!.
خداوندا الامــــــــــــــــــــــــان.....
این آقای کامیون سوار رو هم با اجازه یه کم می خواهیم بخوریم ..... خیلی خوشمزه است
ما که همیشه اینجا تلپیم و نظر هم میگذاریم ولی ما این گله را از شما داریــــــــــــــــــــــــــــم ....
آهان یک چیز دیگه هم خواستم بپرسم این چه مدرسه ای است که این همه درخت دارد ....؟؟؟؟؟؟


دختر نبین چه ریزه...! ماهم کم نمیتلپیم!!!
ازون مدرسه خفن هاس!
مامان صدرا
3 دی 91 13:15
خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه. ماشاالله امیرحسینی مرد شده. خدا حفظش کنه.
فاطمه
3 دی 91 18:00
من هم یکی از دغدغه های اصلیم این بوده و هست که پسرم رو مرفه بی درد بار نیارم تا وقتی بزرگ شد بتونه دردی از جامعه دوا کنه . هنوز راهش رو به درستی پیدا نکردم ولی خیلی بهش فکر می کنم.
مامان عاطفه
4 دی 91 1:02
سلام عزیزم. امیدوارم بچه هامونو به خوبی تربیت کنیم و درخت پرورش ندهیم!! امیرحسین کوچولو هم با این سن کمش کامیونت داره که!! راستی ممنون بابت راهنماییت انشالا سری بعد حتما فیلم میگیرم کاشکی زودتر میگفتی. بووس برا امیر حسین کوچولو با این عکسای نانازش در پستهای قبلی
مامان امیر حسین
4 دی 91 2:56
این یه واقعیته که خیلی هم ناراحت کننده استالبته گفتنش راحته .خدا کنه که ما اینگونه نباشیم. عزیز دلم کامیونت مبارکبه نام دختر عمه و به کام خوشگل ما
محب خوبان
4 دی 91 11:04
سلام. ممنون از حضورتون. من هم یکی از اون هایی هستم که همیشه بهتون سرمیزنم چشم از این به بعد نظر هم میدم. امیرحسین جان ماشاالله خیلی دوست داشتنیه خدا حفظش کنه. برای حلمای ما هم دعا کنید انشالله فرزندی سالم وصالح باشه و انقدر هم مامان مهتابش را اذیت نکنه

انشالله صحیح و سلامت به دنیا میاد و با تربیت درست شما هم صالح و در راه خدا میشه. ضمنا تازه اولشه! الان نوبه استراحت مهتاب جونه! وقتی حلما بیاد دیگه از این خبرا نیست!کار مطلقه!!
مهتاب
4 دی 91 12:39
اخخخخخخخخخخخخخ عزیزم فدای اون خنده های خوشگلت ماشاا... روز به روز بزرگتر میشه اقا پسر ناز ما بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
نیم وجبی
4 دی 91 13:17
خیلی نی نی بامزه ای دارین به نیم وجبی ما هم سر بزنید اگه خواستید لینکمون کنید
الهام مامان آوینا
4 دی 91 15:47
خیلی برام جالب بود. مدرسه حتما غیر انتفاعی و در بالای شهر هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی پست خیلی جالبیبود!!!!!!!!!!!!


آفرین!100 امتیاز!
مامان اهورا
4 دی 91 22:02
عجب درختایی قربون پسمل نازم بشم که انقد تو کامیونش ذوق میکنه ماشاا... هزار ماشاا... گوش شیطون کر خیلی بزرگ شدیا خاله ماشاا...
یه همکار
4 دی 91 23:18
سوال : 17 سال آینده کدام وضعیت به واقعیت می پیوندد؟ 1) من و تو از اینکه 17 سال پیش در کلاس درس نقش درخت را نداشتیم و از پدرانمان بی ام و چندصد میلیونی نخواستیم حسابی پشیمان خواهیم شد؟!!!

2) این درختان بی برگ امروز، به فرزندانشان توصیه می کنند که در کلاس نقش "برگ" را بازی کنند و پی درس نروند. بعد هم با ماشین های چند میلیاردی( به پول 17 سال آینده) در خیابان های لس آنجلس چرخ میزنند و به ریش ما می خندند !

یک شب آتش در نیستانی فتاد.
سوخت چون اشکی که برجانی فتاد.
شعله تا سرگرم کار خویش شد.
هر نیی شمع مزار خویش شد.
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟
مر ترا زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی ثمر نفروخته ام.
دعوی بی معنی ات را سوختم.
زان که گفتی نیم با صد نُمود.
همچنان در بند خود بودی که بود.
مرد را دردی اگر باشد خوش است.
درد بی دردی علاجش آتش است.
مامان آروین(مریم)
6 دی 91 16:11
سلام، من هر روز وب شما رو نگاه میکنم ، خیلی وقته که لینکتون کردم تا راحتتر بتونم بازش کنم . چششششم هر روز نظر هم میدم .


ممنون شما هم لینک شدین
پدر بزرگ
9 دی 91 22:32
بعضی هستند که زندگیشان نباتی است لذا از انها نمیتوان انتظاری جز رشد به معنای بلند شدن قد و یا مطول شدن عرض را داشت معمولا اینگونه اشخاص ریشه در کیسه کود والدین دارد که انهم ....... بقول مولا هیچ کاخی ساخته نمی شود مگر در پای دیوار ان حق مظلومی پایمال شده باشد
مامان معصومه
28 بهمن 92 9:56
سلام از وبلاگتون خیلی خوشم آمد خیلی خوب ارتباط بر قرار کردین و من چیزهای خوبی یاد گرفتم ممنون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد