از کامیون تا..... بی ام و
1. خانواده یکی از شاگردانم سودای رفتن به آمریکا را دارند. بسیار هم ثروتمند هستند و سالی چند ماه مادر یا پدرشان می رود آنجا تا بتواند امور مربوط به اقامت را جاری نگه دارند. پسرک هم که سودای رفتن دارد دیگر درس نمی خواند. به قول من مثل یک درخت خوب انتهای کلاس می نشیند و از پرتو های خورشید بهره می برد. وقتی به او میگویم چرا درس نخواندی یا تمرین ننوشتی می گوید آقا ما درختیم!!
پدرش آمده مدرسه. می گوید مادر بچه آمریکاست. پسرک به ماردش زنگ زده که "بابا مرا دوست ندارد. کجایی! ای فغان! به فریادم برس!! "بابا می گوید از دفتر کارم به او ایمیل زدم که عزیزم من تو را دوست دارم و...{دقت کنید از دفتر کار آنهم ایمیل}
پسرک ایمیل پدر را جواب داده: بابا من هم تو را دوست دارم پس حالا که مرا دوست داری برایم یک بی ام و اس فلان بخر که ظاهرا قیمتش چندصد میلیون است. ما متعجب میشویم!
البه بابایش گفته پسرم! تو امسال (سوم) و پیش دانشگاهی را قبول بشو، بی ام و چیه! برات بهترین ماشین روز دنیا رو می خرم!(و البته جدی می گوید! و مطمئنم این حرفش حرف است)
به پسر میگوییم این چه خواسته نا بجایی است!! می گوید آقا خوب پول داریم باید برایمان بخرد. بابای فلانی( از شاگردان دیگر کلاس که او هم درخت است!) گفته برایش می خواهد گران ترش را بخرد!
2.یاد بابای فلانی می افتم. آنقدر از دست کارهای ناثواب پسرش نا توان شده بود که می گفت من منتظرم یک روز جنازه ی این فلانی را بیاورن !
3.یاد یکی دیگر از شاگردانم -ع- می افتم که الان چند سالی است فارغ شده! سودای همان بی ام و را داشت! دعوایش با باباش همین بود! یک روز آمدم مدرسه. دیدیم یک تویوتا کمری جلوی مدرسه پارک است. به -ع- گفتم: این ماشین مال کیه؟! گفت آقا مال ما!من هم خیال کردم خالی می بندد منتهی خودم را از تک و تا ننداخته و گفتم: بدو برش دار می خوام ماشینم را بذارم ! پسرک تندی گفت چشم آقا(از من کمی حساب می برد) و سریع دزدگیر را زد و کمری را سوار شد و جابجا کرد.
سال بعد با همان بی ام و که میخواست دم در مدرسه دیدمش!
امیدوارم 17 سال بعد که این پنجره وبلاگ را می خوانم، من نشده باشم مثل باباهای فوقالذکر و تو نشده باشی مثل درختان فوق الذکر!!!
پاورقی: اینها قصه کوتاه نیست! واقعیتی است از قصه زندگی آدم هایی که یک معلم ریاضی دارد تلاش میکند به آنها درس ریاضی و اندکی درس تلاش بدهد،گرچه نتیجه ...
از جمعه پیش کامیونت را آوردم و سوارت کردم نخ بهش بستیم و توی خانه سواری می کنی. بدت نمی آید.

این کامیون را آن موقع که نی نی عمه، پسر بود برایش خریدیم. حالا که دختر شده(!) شده برای امیرحسین!!

نکته: آمار بازدید وبلاگ روزانه حدود 200 تا 250 بازدیده. اما کسی نظر نمی گذاره. امروز عمه بخشی از مسولیت این بازدید بالا را به عهده گرفت. سایر دوستان هم اگر بخشی از مسولیت را به عهده بگیرن و اعلام کنن خوشحال میشیم. یکی از دلگرمیهای یک وبلاگ نویس نظرات خوانندگانه!!


از کامیون تا..... بی ام و
