امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امیرحسین

نظر سنجی!!

  نی نی متولد شهریور ١٣٩١ نی نی متولد شهریور ١٣٦٤ ساعت ١:٤٥ نیمه شب. امیرحسین پس از یک چرت نیم ساعته بیدار شده و دارد دنیا را رصد میکند! یک مطلبی مدتی است محل اختلاف ما شده. همه من جمله خود من میگوییم امیرحسین کپی باباشه! مدل موهاش، ابروهاش، مژهای بلندش، موهای دستاش و... اما بحث اینه که کدومشو تو این سن خوشگل تر بودن! مادربزرگ بابایی و پدربزرگ(بابای بابا) میگن بابای امیرحسین از امیرحسین خوجلتر بوده. من و خاله ای هم میگیم امیرحسین.حالا نظر شما چیه؟ بی تعارف و رودر بایستی؟ نی نی ٢٤ شهریور٦٤ یا نی نی ١٧شهریور ٩١؟  البته خودمونم میدونیم فرقی نداره و اصلا مهم نیست اما دیدم دور همیم شما هم نظرتونو بگین! بنا به پیش...
19 آبان 1391

باکسن!

چهارشنبه١٧/٨/٩١ امروز صبح با مامان رفتیم واکسنت را بزنیم. صبح که از خواب پاشدی خیلی خوش اخلاق بودی. کلی دلبری می کردی. می خندیدی و کلی باهام حرف زدی. شیرت را دادیم و جایت را عوض کردیم و رفتیم درمانگاه محل. قد و وزنت را گرفتند. داخل شدیم یک نی نی دیگه داشت واکسن میزد. بابایش پاهاش را گرفته بود و مامانش پشتش را کرده بود نبیند.دستش را گاز میگرفت!  وزنت ٥٣٠٠ گرم بود و قدت را یادمان نیست! حالا گیر داده بودند که ٢٠٠ گرم وزنت کم است. آنجا که گذاشتم روی تخت خانم بهیار دید تند تند پا میزنی! گفت شاید تحرکش زیاد است. گفت ١٤ ساعت می خوابه؟ ما:  عمرا! اونقدر شیطنت می خواد بکنه که خوابش نمیبره. امشب  از ساعت ٧:٣٠ تا ٢ بیدار بودی!! ...
18 آبان 1391

عید ولایت

شنبه 13 آبان 91 ، عید غدیر این عید را اینطور برایت توضیح میدهم:پسرم حضرت علی مولا و امیر همه ماست. ما باید به حرفهای ایشون گوش بدیم. ایشون بچه ها رو خیلی دوست دارند. بچه ها با ایشون کلی بازی می کردند. دیشب منزل ما طبقه همکف مولودی زنانه بود. امیرحسین پیش بابا بود. کمی که خلوت تر شد امیرحسین را بردند. دست به دست میشد. غوغا شده بود. شلوغ بود. اولش یکم کپ کرده بود. بغل مامان آروم شد و دیگه هرکدوم از مهمونها میومدن میدیدنش باهاشون حرف میزد.تا آخرین مهمان امیرحسین آنجا بود. امروز صبح رفتیم منزل مادر بزرگ بابا. وقتی برگشتیم هم به همراه بابا و پدربزرگ رفتی منزل همسایه یمان که سید است. کلی ذوق کردند. ...
13 آبان 1391

اولین حمام با بابا و مامان!

امشب مولودی داریم. بانی اش عمه کتی است. پدر بزرگ از صبح مشغول کار است. روز حمام امیرحسین هم هست. باید تمیز شود برای مولودی. بابا میگوید خودم میبرمش. بین بردن و نبردنش تردید است و آخرش قرار میشود بابا با همکاری مامان امیرحسین را ببرند حمام. اولین بار یست که خودمان میخواهیم پسرکوچولو را حمام کنیم. بابا یک میز قدیمی را میاورد و گوشه حمام میگذار برای لباس پوشاندن امیرحسین. بساط حمامش را پهن میکنیم روی آن. رویش هم یک سفره یکبار مصرف میکشیم تا خیس نشود. استراتژی را بابا با مامان مرور میکنند. ساعتها تنظیم میوشد و میرویم برای عملیات. بابا آیت الکرسی می خواند و شروع میکند!توی حمام بابا میشوید و مامان از دور نظارت میکند. آب اول و دوم را که به تن...
12 آبان 1391

عقل کودکانه!

یکی دو هفته ای میشود دیگر ویتامین آ د را مثل قبل ترها خوب نمی خوری. به قول معروف "عقلت می رسه" و تن به خوردنش نمیدهی. یا لبانت را غنچه میکنی و نمذاری قطره چکان بگذاریم یا از بغل دهانت میریزی بیرون یا در دهانت نگه میداری و تف میکنی!!! بابا اما یک راهکار پیشنهاد داد. قطره را با شیر مامان قاطی کرده و بهت میدهیم. تو هم گول میخوری و شیشه را میک میزنی! فعلا با سیاست پدرانه دو هفته ای حریف عقل کودکانه ات شده ایم... وقتی شیر می خوری دوست داری موقع آروق گرفتن راهت ببرن و تو کنجکاو در و دیوار را نگاه کنی. طوری نگاه میکنی انگار آمدی موزه لور پاریس. اگر راهت نبریم نق میزنی... به جوجو های گردان بالا تختت خیلی توجه میکنی. خصوصا وقتی موزیک هم میزن...
12 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد