امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امیرحسین

شادی بزرگ

چند روزیست شکم همایونی(!) یک وعده بیشتر کار نمی کنند. آنهم بین ساعت 11 تا 12 شب. صبح داشتم میرفتم سر کار. مامان گفت جوجو(امیرحسین) دیشب کارخرابی نکرده! نگران گفتم پس امروز دیگر ببریدش دکتر. سر کار بودم مامان پیامک زد "سلام. جوجو {...}کرد" {...}= همان کار خرابیه عامیانه! انگار دنیا را به من دادم. خوشحال شدم. دنیای مارا ببین چه کوچک شده قد امیرحسین که با این چیزها کلی خوشحال میشویم. نعمت همین است که توی روزگاری که کلی افراد افسرده اند و حال لبخند و کیف کردن را ندارند تو با آرغ پسرت خستگیت در میرود و با {...} دنیا را بهت میدهند!خدایا شکرت.^inf پ ن:باید یه جوری نشون بدم معلم دیفرانسیلم دیگه!!(بی جنبه) ^inf همان توان بی نهای...
9 آبان 1391

بدون عنوان

این متن را یکی از شاگردانم ایمیل کرده،من نظری ندارم، ولی زاویه دیدش برام جالب بود ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا که اين قدر اصرار مي کنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد که مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. کيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي که بايد به اش رسيدگي مي کرديم و دسته چک و حساب کتاب هايي که مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي کرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعد...
8 آبان 1391

شیرینکاری های یکماهگی

این کارها را از یکی دو هفته پیش انجام میدهی: خنده ، بغض، اخم به غریبه ها(گاهی اوقات به مادری، پدربزرگ، خاله)، در آوردن صدا:آ اِ چرخاندن کامل سر،تعقیب افراد با سرو(بابا از سمت چپ سرت به سمت راست میاید تعقیبش میکنی) توجه به کتابهای هوش کودک! *با تشکر از خاله ای که لپ تاپشو به ما داده! ...
7 آبان 1391

بدون عنوان!

الان ساعت ١٨:٤٥ در دفترم هستم. اینجاساکت ساکت. سه ساعتیه مشغول مطالعه و کار روی تزم هستم. الحمدلله خوب پیش می رود. در خانه اینترنت و کامپیوتر فعلا تعطیله. البته اگر هم بود امیرحسین مگر میگذارد درس بخوانی. اینقدر شیرین میشود که آدم همش می خواهد دم پرش باشد. خسته که می شوی عکسهایش را نگاه کنی انرژی جدید می گیری. امیرحسین و مامانش منزل مادربزرگ هستن. اینجا خیلی سرد شده.امروز هوا بسیار زیبا و بارانی بود.
6 آبان 1391

عرفه

 لپ تاپ بابا خراب شد! کامپیوتر خانه هم که مدتهاست خراب است.دسترسیمان به اینترنت محدود شده است. امروز روز عرفه است. در خانه بودیم/ با امیرحسین. هر کاری کردیم ببریمت مسجد آنقدر بهانه گرفتی که نتونستیم. موقع افطار دعا کردیم. مامان خیلی ها را دعا کرد. بابا اما روزه بود و تندی دعاهایش را کرد و رفت سراغ نان پنیر. مادری رفته شاه عبدالعظیم. خاله سرماخورده است. چند روزی است خانه مادربزرگ نرفته ایم. دلشان پر میزند برای امیرحسین. دیروز بابا مدار وامش را داد دانشگاه. انشالله اگر درست شود دو ترمی نمیخواهد شهریه بدهد. خودش میگوید از برکت آمدن امیرحسین است... چه برکتی که شامل اینهمه دانشجوی دکتری شده است...
4 آبان 1391

بخیه های ختنه عالیجناب!

این روز ها یک سریال کره ای به نام «دونگی» نشون میده. ما نمی بینیم ولی مادری و پدربزرگ مشتری پرو پا قرصش هست. توش به زنان بانو میگن. به پادشاه و بچه اش هم عالیجناب!امروز یه دیالوگ تازه داشتن: مادری دارد رختهای امیرحسین را می شوید، پدربزرگ: « بانوی من» دارید چکار میکنید؟ مادری: دارم لباس های «عالیجناب» را میشویم. ---------------- امروز از سرکار میامدم گفتم خوب زود می رسم خانه و روی مقاله ام کار میکنم! تا رسیدم مادری 3تا بخیه ختنه که هنوز نیفتاده بود را یاد آوری کرد. دیگر لباس در نیاورده و چیزی نخورده ساعت 4:30 زدیم بیرون!ترافیک غوغا میکرد. یک ساعته رسیدیم. دکتر 2 دقیقه هم نشد!نگاه کرد و ...
30 مهر 1391

مسابقه مهتابی!

دوست خوبمون مهتاب یه مسابقه بامزه تو وبلاگش گذاشته بود. ما شرکت کردیم و پاسخ درست گذاشتیم. اونم یه جایزه جالب بهمون داده. دوست داشتین برین ببینین! http://mahtab65.niniweblog.com/   ...
28 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد