امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امیرحسین

ولن تاین!!!!

نمی دونم اساسا ماجرا از کجا شروع شده. افسانه بوده یا واقعیت! ولن دختره بوده تاین پسره بوده؟! یا بلعکس! یا نه ولن تاین کلهم اجمعین یه آدم بوده؟! یا نه اسمش ولن بوده با تایم جمع شده شده زمان ولن! اصلا کدومشون کشیش بودن؟ یا نه یکیشون راهبه بوده؟ بینشون عشقولانه بوده یا نه؟ قصدشون!قصدشون ازداواج بوده یا نه! اصلا شاید باهم ازدواج کرده بودن؟ نکرده بودن؟ می خواستن بکنن؟ هیچ کدام؟ اتاق سوسمارها؟!! خلاصه که اگه یه جستجو توی اینترنت بکنید مثل من حسابی گیج میشین! اما اونچه از این فرهنگ مهاجم غربی به ما رسیده اینه که دختر ها و پسرهای عاشق(!) توی این روز یعنی 25 بهمن برای هم هدیه می خرند. اونچیزی که در کتب و سایتها از اعمال این روز درج شده موکد کردن خر...
26 بهمن 1391

نسل چهارم

امروز من و بابایی و پدربزرگ و مادری ساعت 10:30 برای راهپیمایی 22 بهمن به سمت خیابان آزادی حرکت کردیم. چون تراکم خودرو زیاد بود ماشین را خیلی دورتر پارک کردیم. امیرحسین در مسیر حرکت به سمت خ آزادی در کالسکه اش خوابش برد: امیرحسین و پدر بزرگ:(پلاکارد جلوی کالسکه کار مادریست) وقتی بیدار شد تقریبا به خ آزادی رسیده بودیم: امان از دست بابا که مدام عینکشو به چشم پسرش میزنه! اینم نسل چهارم انقلاب، وارث فردای روشن:   ...
22 بهمن 1391

آتلیه2

امروز امیرحسین پدربزرگ را برد دوغ بخره!!! دومین خرید امیرحسین با پدربزرگ بود. بعد از ظهر که بابا آمد گفت دوربینو بیار از این لباس امیرحسین عکس بگیریم. من هم از فرصت استفاده کردم یک دست لباس دیگر اوردم و تن امیرحسین کردم  تا حالا که بابایی اتلیه شو باز کرده چندتا عکس بگیریم.  عکسها در ادامه مطلب می باشد. این اولی به اصرار بابا: قبل از آتلیه در حال آماده شدن: بعد از آتلیه ...
21 بهمن 1391

ماموریت...

ساعت ٣:١٥ دقیقه نیمه شب است. از ماموریت برگشته ام!! ماموریت بردن ٤٩ دانش آموز به مشهد. گرچه نه از حق ماموریت خبری است نه از اضافه کار!! دلم برای امیرحسین و مامان گلش اینقدر شده: "." شاید هم کمتر. امیرحسین منزل مادر بزرگش هست. قرار بود به همسرم پیامک بدم که اگر بیدار بود بروم آنجا. منتهی جواب پیامکم را نداد. حتما خواب هستند. رسیدم خانه مادر و پدر خودم بیدارندو چندتا از عکس وفیلمهایی که تازه از امیرحسین گرفته اند را نشانم میدهند. چقدره این چند روز بزرگ شده!!خاطراتم را خواهم نوشت...
20 بهمن 1391

خاله ایانه

سلام به همگی. خوبین؟ همین اولش بگم که منظور از خاله ایانه مثل متن های پدرانه بابای امیرحسینه!! راستش یه خاطره عبرت آموز یادم اومد که دلم نیومد نگم. من یه دخترخاله دارم که روی وسایل الکترونیکیش خیلی حساسه.! حساسیتش هم انقدر زیاده که به هیچ عنوان سی دی رو حتی با دستمال کاغذی تمیز نمیکنه!! میگه روش خش میفته !!!!!!! اینی که میگم اصلا غلو نمیکنما! هروقت یه سی دی میخواد بهم بده ازم قول میگیره که تمیزش نکنم!!!!!!! حساب کنین یه همچین فردی چه حساسیتی روی ال سی دی کامپیوترش داره !! اونم از نوع سامسونگ نو نوووووووو!!!!! این بنده خدا یه خواهرزاده داره که خیلی شیطونه. البته ناگفته پیداست که خواهرزاده اونم از نوع مذکره !! اسمشم کوشاس. الان 7 سالشه. ی...
17 بهمن 1391

آن روزکه من پدر شدم2...

آخرین درس دوران زندگیم را پاس میکنم! انتقال حرارت هدایت.17 میشود و من دیگه پشت دستم را داغ می کنم که بخواهم سر کلاس درس بنشینم. خداحافظ میز و کلاس و تخته وایت برد. بعد از 20 سال! معدلم میشود 17.66. اینها را نوشتم تا یادم باشد کی و چطور با کلاس درس خداحافظی کردم.  اما بعد. ما منتظر یک دردانه دیگر در جمع خانواده یمان هستیم. زهرا خواهر زاده نازنیینم. به همین بهانه دیشب یکبار دیگر آرشیو تولد امیرحسین را مرور می کردم. خاطره " آن شب که من پدر شدم " را دوباره خواندم. امیدوارم این شب برای خواهرم راحتتر سپری شود. انتهای پست نوشته بودم ادامه دارد! همسرم هم امشب داشت همین مسیر را طی می کرد و این مطلب را دوباره می خواند. به آخرش می رسد می گو...
14 بهمن 1391

بدون عنوان

امروز اولین و آخرین امتحان بابایی تمام شد.  دو هفته جو سنگین و استرس به پایان اومد. دیگه از موقعی که بابا اومده گفتم امیرحسین تحویل شما! دیگه عوض کردن و سرگرم کردنت با باباست. اما اتفاقاتی که در آستانه پایان چهارماهگی در این ماه افتاده: غلت خوردن: که البته پس از تشویقهای ما دوشنبه اتفاق افتاد و تو یک روز چهار بار غلت خوردی. من از ذوقم به بابا که سر کلاس هم بود زنگ زدم و گفتم! البته دیگه خیلی تمایلی به غلت زدن نشان ندادی! خیلی عجله ای نداری! ما هم خیلی عجله نداریم با چهار دست و پا رفتنت خونه را به هم بزنی! پوف کردن: با دهنت صدا در میاری و آب دهنشو پوف میکنه. بعضی وقتها تند تند و پشت سر هم اینکارو میکنی. معلومه خیلی کیف میکنی. خوردن...
11 بهمن 1391

صندلی ماشین

از یک هفته پیش بابا دوباره صندلی ماشین را آورده و امیرحسین را داخل اون می نشونیم. ظاهرا خوشش میاد و مدام با دوتا دستش روی دستش میزنه. برای تغییر حالتش که مدام خوابیده نباشه خوبه. این چند روز مادری سرمای سختی خورده. امیرحسین نمیره خونه اونها. پدربزرگ هماحتیاط میکنه و امیرحسین را بغل نمیکنه. بلکه میاد توی راهرو دم در واحد ما و امیرحسین را از دور نگاه میکنه و قربون صدقش میره. امیرحسین هم کلی ذوق میکنه و میخنده!   امروز وقتی بابا از سرکار اومد با امیرحسین بازی کرد و بعدش گذاشتش توی صندلی. داشتیم با هم صحبت میکردیم دیدم که آروم چشمای امیرحسین سنگین شد و خوابش برد!! بابا بردش تو تختش گذاشت! ...
7 بهمن 1391

عکس بابا و مامان

+میخوام عکس خودمو با امیرحسین بذارم تو سایت! *نذار اینجوری شناخته میشیم. بقیه رو ببین چراغ خاموش وبلاگ مینویسن! +خوب شناخته بشیم مگه چی میشه؟ * خوب ناشناس باشیم راحتتر مطلب مینویسیم! +حالا تو خیابون یکی منو میبینه میگه اِ بابای امیرحسین؟!!!  یعنی مکالمه هر روز من و آقای همسر بود! بالاخره امروز من تسلیم شدم و شاهدش عکس مونه که تو ادامه مطلب اومده! +:آقای همسر،*:خانم مامان پی نوشت: سرکاری نیستا،عکسمونه! ما مثل بعضی ها نیستم که! خودش میدونه!! امیرحسین تو خونه پیش مامانمه. خاله پشت دوربینه! ...
7 بهمن 1391

راه...

ذهنم بایگانی خاطرات و ماجراهای گوناگون از بچه هایی است که یک زمان معلمشان بودم و هستم. بارها برای خودم مرورشان می کنم و درسها و نکته هایش را به خودم تذکر میدهم. دوست داشتم آنها را می نوشتم. شاید جایی غیر از ویلاگ امیرحسین پیدا نکردم که در این آشفتگی کامپیوترم گم نشود. ببخشید اگر محتوایش را نمیپسندید.منتهی این ها واقعیتی است که به زودی دامن ما را می گیرد. 1. در مشهد بودیم. دو سال پیش. چندتا از بچه های دوم وارد حسینه محل اسکانمان میشود. بوی سیگار به دماغم می خورد. به شوخی می گویم بچه ها بوی سیگار میاد!نرفتین سیگار کشی!! بچه ها می خندند و میگویند آقا  ما!! نه بابا! چشمم به جیب "الف" می افتد. دستش به جیب رفت و یک پاکت سیگار را از جیبش درآ...
5 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد