امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

امیرحسین

روز شمار زایمان : هفته 34

امیر حسینم داریم کم کم به روز دیدار نزدیک میشیم! ١ماه و نیم دیگه به امید خدا تو در آغوشمی  خیلی دوست دارم زودتر ببینمت... یعنی من دارم مادر میشم؟!! گلکم این روزا وقتی زیاد تکون میخوری یا خودتو قلنمبه میکنی دلم برا دیدنت ضعف میره... نمیدونم شاید یه روزی هوای همین روزا رو بکنم گاهی با خودم فکر میکنم تو واقعا" میفهمی من باهات صحبت میکنم؟ یا چقدر قربون صدقت میرم؟! شیطون مامان و بابا، این روزا گاهی به زایمان فکر میکنم و بعد ترجیح میدم کمتر بهش فکر کنم شیرینی در آغوش گرفتن تو به همه این سختی ها می ارزه بابایی هم این روزا خیلی بی تابه دیدنته!  مواقعی که تکوناتو از رو دلم حس میکنه کلی ذوق می کنه!! وقتی سونوگرافی میری...
10 مرداد 1391

امیرحسین 2.5کیلویی!!

امرزو هوا خیلی گرم بود. صبح ساعت ١١ رفتیم سونوگرافی. نزدیک خونه. منشی گفت ١:٣٠ باید بشینیم. نوبت گرفتیم و برگشیتم. من دیگه بالا نرفتم. تو همکف نشستم و قران خوندم. دوباره رفتیم سونو. بابایی از سونوت فیلم گرفت. ماشالله اینقدر بزرگ شدی که یه استخونه ساق پات تمام مانیتور گرفته بود. پاهاتو انداخته بودی روهم. دکتر مثانه و کلیه و قلب و کبد(جیگرتو که من بخورم) را چک کرد گفت خوبه. وزنتو که نگو شدی ٢کیلونیم!! تازه الان ماه هشت. میگن بچه ماه نه وزن میگیره!ماشالله پهلونیا. بعد از سونو سریع رفتیم مطب دکتر. ساعت ٢ وقت داشتیم. دکتر سونو رو نگاه کرد. راضی بود. اونم از وزن گل پسری تعجب کرد!!! ساعت ٣ رسیدیم خونه!وای چه هوای گرمی بود ...
8 مرداد 1391

بدون عنوان

الان ساعت 4:10 بامداد. من سحری خوردم. امیرحسین و مامانش خوابن. مشغول مطالعه CFD هستم. پروژه اش مارو کشته!!! اینو نوشتم تا بدونی فسقلی، بابایی چه شبایی رو تا صبح بیدار مونده!یه دفه دکتر نشده. صبح باید مادروبچه را ببرم سونوگرافی.باید بیام ازت فیلم بگیرم.ظهر شم ساعت2 وقت دکتر داریم.شبم افطاری دعوتیم. امان از این درس.مثل بختک افتاده تو ماه رمضون ما!
8 مرداد 1391

مهمانی افطاری

دیشب خونه عمه کتی(!) من بودیم. عمه ای شما هم که یه مدت استراحت مطلق بود رفته بود دکتر و با نظر مثبت دکتر اومده بود.مهمونی دور همی خوبی بود. گفتم سال دیگه این وسط دوتا فسقلی وروجک شیطونی می کنن و دیگه کسی حواسش به کار خودش نیست. پریروز مامان بزرگت(مامان مامان) و خاله ای و بابابزرگ خونه پدربزرگ(بابای من) افطار دعوت داشتن. حوالی ساعت پنج اومدن خونه ما و رفتن دیدن اتاق شما. چونکه اونا شمال بودن اتاقتو ندیده بودن. کلی قربون صدقه شما و اتاق خوشگلت رفتن. پدربزرگ جوجه کباب درست کرده بود مشتی زعفرونی. خانواده شوهر عمه هم دعوت بودن.منتهی عمه و شوهر عمه نیومدن. عمه باید استراحت می کرد. مامانت ژله سفره افطارو مثل همیشه با سلیقه درست کرد و با حو...
5 مرداد 1391

گزارش مامان

سلام گلکم  جیگرتو مامان بخوره که هر روز بزرگتر و خواستنی تر میشی!!! پسلی تکونات خیلی زیاد شده وقتی باهات حرف میزنم واکنش میدی بابایی هم کلی قربون صدقت میره  گاهی پاهاتو از رو پوستم لمس میکنم خیلی کوچولو و نازن! عسلکم جمعه اتاقتو با بابایی حاضر کردیم. بابایی زبون روزه کلی انرژی داشت ببین نیومده چجوری بابایی رو سر ذوق آوردی شیطون!  بابایی اتاقتو جارو زد، تی کشید کشوهاتو چید و انقدر مشغول بود که من دلم میسوخت براش همش میگفتم زبون روزه برو ١ذره استراحت کن اما به عشق تو کم نیاورد شیطون بلا تازه تخت پارکی که برات خریده بودیم ١چیزش ناقص بود اما بابایی بعد ١ روز کاری تو گرمای مرداد ماه با زبون روزه و ترافیک تا ...
1 مرداد 1391

اولین ماه رمضون سه نفری...

الان ساعت 4:20 دقیقه اولین روز ماه رمضانه. من سحریمو خونه مادری خوردم و الان دارم برای درسهایی که  امروز باید بدم مطالعه می کنم. مامان و امیرحسین خوابیدن. این اولین ماه رمضون سه نفری ماست. امروز با امیرحسین در مورد ماه رمضون حرف زدم البته از تو دل مامانش. ...
31 تير 1391

خیلی بزرگ شدی پسرم

امروز احساس می کنم بزرگتر شدی!! به معده ام خیلی فشار میاری. از صبح ریفلکس اسید معده دارم. الان بهترم. چند وقتیه بعد از نمازها سکسکه می کنی. بابایی کلی قوربون صدقت میره. فردا کلاسهای بابا تو دانشگاه تعطیل شده!! الان دوستاش زنگ زدن و گفتن. کلی خوشحال شدم که فردا پیشمه! امروز مامانم اینا از شمال برگشتن. این چند روز خیلی تکون میخوری و تکونات قشنگ از روی لباس معلومه. خصوصا وقتی بابایی باهات حرف میزنه. احساس میکنم جات تنگ شده. ...
28 تير 1391

مامان هنرمند امیرحسین

پارسال ماه رمضون مامانت اونقدر ژله های خوشگلو قشنگ درست کرد که نگو. مامان بزرگات هر کدوم مهمونی داشتن و خودمون هم هر شب که مهمونی داشتیم مامانت ژله های خوشگل و خوشمزه را درست میکرد. با حوصله و سلیقه قابل ذکر کلاس هم نرفته بوده!!:(البته خودش نمیدونه من اینا رو منتشر کردم.میخوایم با امیرحسین دو تایی سوپرایزش کنم) این چنتا پایینی ها  ژله گلش هم با خامه است!!! ...
26 تير 1391

یه دکتر جدید برای مامان

مامان قرار بود پیش یه دکتر خیلی خوب از استادهای معروف و حاذق دانشگاه تهران زایمان کنه. اواین جلسه که رفت پیشش اونقدر شلوغ بود و معطل شد که گفت دیگه نمیریم. خلاصه تو رو دربایستی ما با هزار قربون صدقه دفعه دوم هم اومد من هم باهاش رفتم(حسابشو بکن بابایی مطب دکتر زنان!!)ببین چیکار میکنیا ولی روم نشد باهاش برم تو اتاق. دفعه سوم هم دوباره دو ساعتی معطل شدیم. دیگه مامان کارد میزدی خونش در نمیومد. تازه از شانس ما دکتر اونروز نیومده بود و جانشین فرستاده بود. دیگه اصلا هیچی!! خلاصه مامان 1000درصد گفت پیش این دکتره نمیره. زنگ زدیم از دوست من آدرس دکتری که خانومش پیشش زایمان کرده بودو گرفتیم. یه چهار راه پایین تر از خونه است. امروز رفتیم پیشش ولی این د...
26 تير 1391

نامه مادر به پسرش

پسرکم سلام. چطوری مامانی؟ گل پسرم الان که دارم برات مینویسم وارد31 هفتگی شدی!! دیگه برا خودت مردی شدی  تقریبا" 2ماه مونده که تو بغلم بگیرمت و غرق بوسه ات کنم  این روزا همش داری شیطونی میکنی کلی تو دلم تکون میخوری مخصوصا" صبح ها که از خواب بیدار میشم تو هم باهام بیدار میشی و هی لگد می زنی. ناز گلکم خیلی دوست دارم این مدت باقی مونده ام تموم شه و من روی ماه تو ببینم. همه آرزومم اینه که تو بنده خوبی برا خدا باشی...! از خدا میخوام فرشته کوچولومو سالم و صالح تحویلم بده     ...
25 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد