امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

امیرحسین

بابا بزرگ وبلاگ نویس میشه!

پریروز بابایی بزرگ گفت نمیشه که امیرحسین خان وبلاگ داشته باشه و من نداشته باشم که... واسه همینم بابایی رفتو واسه بابابزرگ یه وبلاگ درست کرد. اسمشم می ذارم تو وبلاگای دوستان امیرحسین خان   ...
18 تير 1391

اولین تصاویر از لبایهای گل پسری

دیشب که داشتم سبد رختو واسه مامانیت میبردم اتاق کوچیکه چشمم به کمد افتاد و یاد لباسایی که قبلنا واسه امیر حسین خریده بودیم افتادم. اینم عکسش:   البته الان زیپ شده است. به زودی extact می کنیم عکساشو می ندازیم مامانجونی تا فهمید شما قراره بیای رفت همشو اورد و ریخت دوره خوشو هی نیگاشون می کرد! ...
18 تير 1391

بابایی و پلیسا

پسر گلم امروز بابایی مثل هر روز کلی کار کرده! کلا پسرم بابایی ها همه کلی کار می کنن تا قندعسلاشون شاد باشن. امروز رفتم یه جا که پر پلیس بود. از اونایی که لباس و درجه و کلاهم داشتن. راستی تفنگم داشتنا!از اون بزرگا دوست داری!! کلی اونجا یادت بودم. گفتم جای امیر حسین خالیه.   پلیسا نیمذاشتن بابایی بیاد. آخه اونقدر باباییو می خوان که نگو. خلاصه با کلی تلاش رضایت دادن بابایی بره تا سه سال دیگه بقیه درسشو بخونه و دکتری بشه. البته نه دکتری که سرمامیخوری  پیششا! فکر کنم شما انو موقع 3 سالته. اون موقع بعد از اینکه دکتر شدم منم میرم پلیس میشم و از اون تفنگ راستیا میدن بهم. می دونم کلی خوشت میاد. مطلب تو پرانتز:(خوانند...
18 تير 1391

کباب فرد اعلا واسه گل پسری!

دیروز پدربزرگی کبابا رو واسه گل پسرش امیرحسین سیخ گرفت بعدشم رفت کلی تو خیابوناگشت واسه گل پسری ریحون بخره.آخه مامان جونی کباب با ریحون دوست داره. شبی هم منقل و ذغالو برقرار کرد و به به چه کبابایی درست کرد. دیشب همه دور هم جمع بودیم عمه،عمو محمدعلی،مادری و بابا و مامانجونی و پدر بزرگ. کلی کباب خوردیمو کیف کردیم. یاد بچگی خودم افتادم که به عمه ام می گفتم:"من کباب با ریحون خوردم قوی شدم بیا باهم کشتی بگیریم"دیشب هم امیر به عمه اش می گفت بیا با هم کشتی بگیریم!! پدربزرگ عزیز دست شما دردر نکنه!!  ایشاالله سلامت باشی عکسای کباب دیشب در ادامه مطلب گذاشتم.اگه فکر می کنی دلت میخواد یا هوس میکنی نری نیگا کنیا!! ...
18 تير 1391

امروز بابا...

سلام گل پسر بابا. امروز از اون روزا بود که بابایی توش کلی کار انجام داد. دوست دارم برات تعریف کنم تا بدونی چقدر باید تلاش کنی تا اونایی که دوستشون داری شاد باشن . پسرم اگه سعی کنی همه شاد باشن اون موقع خیلی کار خوبی انجام دادی.صبح که مامانجونی و شما تخت خواب بودب بابایی رفت دنبال جایزه بزرگ پسلیش. بازم پیش پلیسا. این پلیسا با اون قبلیا فرق داشتن ولی بهت نمی گم چرا تا مزش نره! قرار شد بابایی چهارشنبه صبح بره و جایزه یزرگ پسرشو تحویل بگیره . بعد رفتش بازار میوه و کلی واسه مامانجونیت میوهای خوشمزه و مهمتر از همه چاقاله بادوم خرید. تا با هم بخورینو قوی شین! بعد رفت نون بربری داغ خرید تا تو و مامان جونیت یه صبحونه مشتی بخ...
18 تير 1391

جایزه بزرگ پسرگلمون:امیرحسین حاجی میشه!!

سلام پسر گلم اونقدر کار و درس دارم که بعضی روزا تا آخرشب سرم تو کتابامه و نمی رسم برات بنویسم... اینایی هم که می بینی با چشمای پف کرده و با بی رقمی تمام واست می نویسم چون خیلی دوست دارم.کلی هم غلط دیکته ای داره!! امروز بابایی رفت و جایزه پسر عزیزشو گرفت. اگه گفتی چیه؟ شما و مامان و بابا به همراه مامان بزرگ بابابزرگ و خاله انشالله نیمه خرداد ماه میری خونه خدا و حرم پیغمبر. البته همه کاراشون آماده بود و بابایی بود که باید مجوز خروجشو می گرفت که امروز آماده شد و بابایی هم می تونه با شما بیاد. حالا نوبت توپسر گلم که یه چرخ تو دل مامان جونیت بخوری تا خانوم دکترت به مامان اجازه فعالیت بده و شایدم اجازه داد با شما بیا...
18 تير 1391

یه سوپریز واسه مامانجونی

امروز قرار بود خاله که میاد کلاس ورزش دم خونه ما من و شما با هاش بریم خونه مادربزرگ. اما خاله امروز نیومد کلاس و به تبع منم نرفتم خونه مامان بزرگ.حوصله ام حسابی سر رفته بود چون چند روز بود تو خونه استراحت می کردم. بعد از ظهر که بابا از سر کار می اومد یه کم دیر شد.بهش که زنگ زدم کجایی.گفت داره واسم یه سوپریز میاره. هرچی گفتم چی و کجا نگفت!نیم ساعت بعد که اومد خونه دیدم رفته دنبال مامان بزرگ و اونو با خودش اورده. کلی شاد شدم. خلاصه امشب مامان بزرگ پیش ما بود.مامان کلی خوشحاله.فکر کنم تو هم کلی ذوق کردی. ممنون بابایی مهربون ...
18 تير 1391

ناهار دورهمی

سلام گلم امروز صبح باهم رفتیم کلاس قران. شما یواشی تو دل من تکون می خوردی و واسه خودت شیطونی می کردی. برگشتنی رفتیم باهم مسجد. اومدم خونه بابایی زنگ زد که دارم میام. واسش تن ماهی گذاشتم من و شما هم خورش به داشتیم. وقتی بابایی رسید مامان بزرگ زنگ زد که بابابزرگ از بیرون خورش آلو اسفناج خریده و نهارو میان خونه ما با هم بخوریم. خلاصه بابایی نذاشت من اصلا کاری بکنم. خودش تن تن میز و چید و سالاد درست کرد و پلو بارگذاشت. خلاصه وقتی مامان بزرگ اینا اومدن دور هم شیش نفری یه ناهار خوب خوردیم. راستی اینو بگم که بابا واسه شما هم سرمیز بشقاب و قاشق گذاشته بود.تو کلی ذوق می کردی و تکون می خوردی. بابا که کلی خسته بود رفت که یه دراز بکشه دو سه ساعتی ...
18 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد