ماجراهای تخم بلدرچین
نمی دونم چند ماهت بود تو دل مامانت. ولی براتون تخم بلدرچین می خریدم. البته اولش عمه چندتا مال بلدرچینهای خودشونو اورد. مامانت زیر بار نمیرفت بخوره. میگفت گناه دارن!! اینا گودولو(=کوچولو) هستن. یه هفته روانکاوی کردم تا قبول کرد تخم مرغه دردش نمیاد و گناه نداره!!!

دیگه بسته ای می خریدم. ولی خودش نمی پخت. می گفتم صبحها بخور میگفت یادم میره.منم که صبح میرفتم سر کلاس و همونجا صبحونه میخوردم. خونه نبودم بهش بدم. دیگه هیچی! هر چند شب یه بار چهار تاشو باهم می پختم میذاشتم تو یخچال مامان هر روز یکشو می خورد. هر وقتم یادم میرفت خودش درست نمیکرد!!!
از اول ماه رمضون برنامه ام نامرتب شده و سه تا تخم بلدرچین باقیمانده را نذاشتم بپزه. هر روزم یادآوری کردما ولی مامان نخورده!!!
هر وقت از سر کار میام می پرسم تخم بلدرچین خوردی. رو میکنه به شما(تو دلش) میگه بابایی تخم بلدرچین برات نمیذاره بخوری.
روزگاری شده ها!!! قابل توجه باباهای دیگه


ماجراهای تخم بلدرچین
