امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امیرحسین

کالسکه سواری

امشب برای اولین بار با رفتیم کالسکه سواری. پیشنهاد بابا بود. هیت همراه شامل بابا،مامان،مادری و پدر بزرگ هم باهات بودن. نیم ساعتی راه رفتیم و نزدیک خ سپهر پسری از خواب پاشد و بهانه گرفت. تا اومد بغل مامان ساکت شد. یکم مامان شیرشو ریخته بود تو شیشه خوردی وخوابیدی. بابا رفت برامون شام بگیره و ما برگشتیم خانه.الان 28 روزه هستی. یادش بخیر. یک ماه قبل این مسیر را با تو توی دل مامان میامدیم. آخرین پیاده روی پنج نفریمان بر می گردد به 15 شهریور که از فردا شبش تو آمدی! ...
18 مهر 1391

دکتر عجیب

شنبه ها روز پرکاریست. از صبح ساعت ٧:٣٠ تا ١٠:٣٠ پیوسته و بدون کوچکترین استراحتی کلاس انتقال حرارت هدایت. استاد یک دقیقه هم استراحت نمیدهم. کلاس تمام می شود جنگی میروم مدرسه. ساعت ١٠:٤٥ کلاس حسابان.تا ١٥:١٠ مدرسه کلاس. امروز مشاوره هم داشتم. یکی درسی بود. آن یکی با پدرش دعوا داشت و آمده بود مشورت کند فرار کند یا نه! تا چهارونیم مشغول بودم. رسیدم خانه حوالی ٥ بود. باید میرفتیم دکتر اطفال و من اصلا یادم نبود. رسیدم امیرحسین روی سینه مامانش و هردو خواب بودن. جاشو عوض کردم و شیر خورد و با متعقاتش ساعت ٦ رفتیم دکتر. نزدیک بود. یکی از دوستان نی نی وبلاگی معرفی کرده بود. تا با بچه رفتیم تو مطب دیدیم کلی آدم بزرگ و کوچک نشستن. صدای سرفه و عطسه و... ...
18 مهر 1391

یک ماهگی

امروز یک ماهه شدی! خیلی خوشحالیم و خیلی مبارکت باشد. واقعیتش من و مامان خواب خوابیم. دیشب تا صبح 5 ساعت خوابیدیم. صبح مامان از ساعت 5:30 به پایت بیدار بود شیر میداد و من رخت میشستم!! تو بیدار بیداری. یکم بیتاب. شاید دلت نفخ کرده. پیش پدر بزرگ و مادری می مانی تا ما یه چرت . . . خوابم برد! {عکس های زیبا کننده وبلاگ/ لطفا خودتون تصور کنین} راستی رختهایت را جمع نکردم. صبح قبل رفتن پهن کردم.ساعت 12 شب! ...
18 مهر 1391

سندروم جستجوی کودک!!!

شب تاصبح سه چهار دفعه ای بلند می شود. کل تخت را زیر رو می کند. گاهی از تخت پایین میاید و میرود گوشه ای از اتاق را جستجو میکند. امیرحسین را نمی گویم. بابایی را می گویم! از وقتی به دنیا آمدی بابا دوچار سندروم "جستجوی کودک" شده است. این نام را خودش گذاشته. می گوید مدام در خواب فکر میکند امیرحسین بین مامان و بابایش خواب است و هر آن ممکن است خفه شود. یک شب که خیلی مضطرب شده بود مدام پایین تخت را جستجو می کرد! فکر میکرد بچه آنجا افتاده... مامان خواب آلود هر چه می گفت بچه در پذیرایی خواب است، بابا قبول نداشت! تا رفت بالای سرت و دید بله تخت خوابیدی! دستش را روی قلبش می گذارد و نفس راحتی می کشد. دیشب اما نیمه شب سر مامان را از روی متکایش برداشته! ما...
18 مهر 1391

قطره چشم

چشمانت غی مبکند. اورجینال از همان اول. دکترت قطره داده است. شبها مامان که دل ندارد بریزد. یا تو خوابی و چشمانت بسته یا بابایی خوابش برده. زحمتش با مادری است. با ناراحتی از بابا می پرسد چند شب دیگر باید بریزیم. مادری دلش کباب می شود. می گوید قطره ریختن از ختنه اش برای مادری سخت تر است. چشمانات را تنگ می کنی وقتی قطره می رود روی چشمت. بعد چشمانت سرخ می شود. اما آخ هم نمی گویی. گریه هم نمی کنی! مظلومیتت دل مادری را کباب کرده است. مادری اینها را می گوید. غم قیافه اش مشهود است. الحمدلله غی نمیکنی. فعلا لازم نیست دیگر بریزیم.
18 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد