امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

امیرحسین

یک غیر متعهد وافعی کوچولو

این روزها اجلاس سران جنبش عدم تعهد داره تو تهران برگزار میشه و به تبع اون همه جا تعطیله. این اجلاس یه شباهتهایی به اوضاع ما داشت. میگی نه ببین: 1. ساختمان سازی اجلاس از سه چهار ماه پیش شروع شد و از قبلش هم تجهیزات ساخت به اونجا منتقل شده بود *اتاق امیرحسین هم توی خرداد توسط بابایی تخلیه شد و بخشی از خرید هاش به اتاقش منتقل شد 2.جلسات فراوانی برای برگزاری و هماهنگی اجلاس انجام شد. *ما هم دکتر های متعددی را برای به دنیا اوردن امیرحسین رفتیم و آزمایشات زیادیو دادیم 3. تمام مبادی ورودی و خروجی کشور برای جلوگیری از عوامل خرابکاربه شدت کنترل میشه. *مامان جون از مدتها قبل از اومدن امیرحسین و از موقع اومدنش به شدت روی غذایی که می خو...
8 شهريور 1391

مامان و بابا کوشولو

ما اینقدری  بودیم. حدود سال 64 و 65 و الان بابا مامان تو پسر گل شدیم. تمام این سالها پدرمادرهای مهربونمون با مهربونی مارو بزرگ کردن و پرورش دادن و هنوزم در کنار ما بهمون یاری میدن  تا بنده های خوبی برای خدا باشیم. الان که تازه داریم بابا مامان میشیم، یواش یواش گوشه ای از زحمات اونهارو اونم تو اون سالهای سخت جنگ و... درک می کنیم. مامان و بابای گلمون ازتون خیلی ممنونیم و همیشه دستتونو میبوسیم و مطمئنیم هرگز نمیتونیم بخش کوچیکی از زحماتتونو جبران کنیم. *این عکسها را اسکن کرده بودیم و داده بودیم اول فیلم عروسیمون بذارن اینم دوتا تکی از بابا ...
7 شهريور 1391

اولین قرار دو نفره

امروز ٧ شهریور ١٣٨٦ فردای نیمه شعبان.  از صبح دل تو دلم نبود. اضطراب و یه نمه هم !خوب دیگه دل ما بلاخره یه جا بله دیگه گیر افتاده. از صبح با مامانم اینا مطرح میکنم امروز با مامانت کجا بریم!عمه را باید راضی کنم چون قرار شد او نماینده خدا باشد همراه ما! جمع بندی قرار شد مامان من زنگ بزنه خونه مادربزرگت تشکر کنه بابت بله بری دیشب و من هم با مامان حرف بزنم و بگم بیا بریم پارک گفتگو. مامانها را هم میبریم مواظبمون باشن(پسر به این خوبی!!). مامانم زنگ زد و صحبتها که تمام شد نوبت منو مامان رسید. اضطراب با مزه ای داشتم. مامان بعدها اعتراف کرد که آن سوی خط به مادر بزرگ می گفته:"آخه چی بگم" . خلاصه سلام کرد...
7 شهريور 1391

چنین روزی ما هم ما شدیم...

امروز 6 شهریوره. سالگرد روزی که بله بری منو مامان بود! شهریور ماه خاطره انگیزی واسه ماست. اگه توهم تو این ماه دنیا بیای دیگه تکمیله تکمیل میشه! برات می نویسم خاطرات عاشقانه هامنو که الان به ثمر نشسته :  ماجرای ازدواج ما هم  یه نمه بامزه بود. مامان دوست دوران دبیرستان عمه بود. من قبل از این چند بار خواستگاری رفته بودم و جور نشده بود که هر کدومش یه سوژه است واسه خودش. سال 85 بود که عمه مامانتو پیشنهاد داد و منم که دیگه دل و دماغ خواستگاری نداشتم گفتم اختلاف سنیمون ١ساله و نمیخوام! بعدها فهمیدم که اون موقع خانواده مامانت تصمیم نداشتم مامانو شوهر بدن و اگر ما رفته بودیم قسمت نمیشد. سال86:یه سال من اعتصاب کردم و گفتم اصلا بی خیال...
6 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد