امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

امیرحسین

افطاری دورهمی

یه چند روزیه هوس کردم بریم پارک. بابا امروز که از سرکار میومد دو تا نون باگت خرید و قرار شد برای افطار بریم پارک. منم میوه ها را آماده کردم و 2تا تخم مرغم برای افطار بابا گذاشتم آبپز بشه تا ساندویچ تخم مرغ درست کنیم. بعد از ظهر داشتیم با هم سی دی که عمه داده بود در مورد بچه داری را باهم نگاه میکردیم که یهو خاله ای زنگ زد و گفت با مامانم و خاله انسیم دارن افطار میان خونه ما!! گفتن حلیم هم می خرن. مثل کارتون سوسمارهای SOS افتادیم به جون خونه. بابایی کل خونه رو جارو زد و بعد سرامیکهارو تی کشید. منم میوه ها رو میشستم.بعدشم دستشویی و روشویی و را شست!! بابابزرگ(بابای بابا) داشت میرفت بیرون ازش خواستیم برامون 2تا الویه هم بخره. مادری (مامان ب...
24 مرداد 1391

آکواریم امیرحسین

امروز بعد از نماز ظهر بابایی افتاد به جون این آکواریم. خیلی شیشه اش کثیف شده بود و آبشم حسابی سبز شده بود. خلاصه سه چهار بار آبش کرد و عوضش کرد . این آکواریم کوچولو را پدربزرگ(پدر بابا) واسه من خریده. خیلی بامزه هستن. سه تا گلدفیش کوچولو با یه کریدوراس.هر وقتم میری نزدیکشون میان رو آبو تا نصف آبششون میاد بیرون که غذا بخورن. بابایی به من میگه شما در قبال این آکواریم چه وظیف ای داری؟نه آبش عوض میکنی نه شیشه اش را. مگیم من کارم نگاه کردنه . از وقتی تو اومدی بهش گفتم می تونی ببریش ولی نبرده. میگه چون بچه کوچیک داریم. خوبه. واسه قضا بلا... ...
20 مرداد 1391

امیرحسین قران سر گرفت...

دیشب هم مثل شب نوزدهم تو خونه سه تایی باهم احیا گرفتیم. یکم زودتر شروع کردیم. با بابایی دعای جوشن کبیر را خونیدم. بعدشم زیارت امام حسین در شب قدر. وسطش هم مسابقه تکواندوی المپیک را نگاه کردیم. حالا موقع روضه بود. بابا رفت و کتاب "منتهی الامال" را اورد و شروع کرد از روی اون برامون خوندن. چشمامون حسابی بارونی شد. بعدش من شروع کردم به نماز خوندن و بابا هم شروع کرد به خوندن "دعای ابوحمزه" . هی هم به من میگفت بیا بشین این دعا پر معرفته، منم می پی چوندم!! چه جونی داره انگار نه انگار سی صفحه جوشن خونده بود بازم داشت ابوحمزه می خوند. یه اعتقاد خاصی به این دعا داره و هر سال شب ٢١ به جای جوشن این دعارو می خونه. نماز های من که تموم شد با...
20 مرداد 1391

خدایا شکر

امروز نزدیکی های سحر بابایی میگفت، خدا از پارسال تا حالا خیلی به ما حال داده: پارسال تو تازه حفظتو شروع کرده بودی و الان 12جزء ونیم از قران را حفظ کردی. شب قدر پارسال مامان نبودی و امسال مامان شدی. منم شب قدر پارسال هنوز تزمو دفاع نکرده بودم اما امسال دکتری میخونم. پارسال بابا نبودم و امسال بابای یه پسر تپلی شدم...تازه تو این یه سال تونستیم بریم مکه. در حالیکه اصلا فکرشو نمیکردم بتونم باهاتون بیام. راستی دایی هم شدم. راستی کمرمو عمل کردم بدون مشکل. واقعا خدایا شکرت...
19 مرداد 1391

اولین احیای سه نفره

امسال اولین سالی بود که من و بابا دوتایی باهم خونه احیا میگرفتیم. هر سال می رفتیم مسجد دم خونه. ولی امسال چون شما دیگه تو دل من بزرگ شدی نرفتیم. نمازو با بابا خوندیم. بعداز نماز زیارت امام حسین(ع) در شب قدر را خواندیم. بابایی رفت تلویزیون را روشن کرد گفت بیا مسابقه وزنه برداری ببین. من که اومدم نشستم خودش رفت سر نماز شب قدر!!! گفتم نامردیه... بعد از مسابقات شروع کردیم به دعای جوشن کبیر. البته از سر شب گیر داده بود دعای ابوحمزه بخونیم منتهی من زیر زیرکی رد کردم.  بابا میخوند. یه کیسه خرمای مدینه گذاشتم جلوش گفتم بهش فوت کن!!! تا 60 که رسید گفت تو مسجدهم ملت الغوث الغوثشو میگن ،مداح یه استراحتی میکنه. منم از اونجا...
18 مرداد 1391

کارتون :درمان قطعی ریفلاکس!!

دو شب پیش افطار مهمون خانواده شوهر عمه ات بودیم. رستوارنش باغ بود و خیلی با صفا. من یکم بعد از شام ریفلاکس کردم. ماشالله اینقدر بزرگ شدی که به دلم فشار میاری. خلاصه تو محوطه با بابایی قدم میزدیم و بابایی هی میگفت امیرحسینو میارم اینجا بدوه اونجا بپره تو حوض با اون مجسمه ها بازی کنه و ... حسابی داش برات نقشه میکشید . گفتم بابا کلا ما یه دفعه در سال میایم اینجا! حالا چقدر نقشه می کشی. کلا بابایی باحال سر ذوق میاد. شب اومدیم خونه تمام سر دلم میسوخت. شروع کردم نق زدن!!  بابایی هم لپ تاپو اورد و یه کارتون بامزه گذاشت. منم مثل بچه ها دراز کشیدم  و باهم شروع کردیم کارتون دیدن{آخه من تنها کارتون نمی بینم و بابا هم باید بیاد!!}....
16 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد