امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

امیرحسین

نامه مادر به پسرش

پسرکم سلام. چطوری مامانی؟ گل پسرم الان که دارم برات مینویسم وارد31 هفتگی شدی!! دیگه برا خودت مردی شدی  تقریبا" 2ماه مونده که تو بغلم بگیرمت و غرق بوسه ات کنم  این روزا همش داری شیطونی میکنی کلی تو دلم تکون میخوری مخصوصا" صبح ها که از خواب بیدار میشم تو هم باهام بیدار میشی و هی لگد می زنی. ناز گلکم خیلی دوست دارم این مدت باقی مونده ام تموم شه و من روی ماه تو ببینم. همه آرزومم اینه که تو بنده خوبی برا خدا باشی...! از خدا میخوام فرشته کوچولومو سالم و صالح تحویلم بده     ...
25 تير 1391

آخرین تغییرات در اتاق پسری

تقریبا بیشتر ساعات روز را تو اتاق تو بودیم. صبح بابا برام چندتا جعبه خالی و مقداری پوشال از توی انباری اورد و رفت سر درسش. منم لپ تاپو روشن کردم و طرح ها رو نگاه کردم و ایده گرفتم.وسطش بابا هم اومد کمک کرد و برای سرویس حموم گل پسری چنین چیدمانیو در آورد. خودمونیم بابایی خیلی خوش سلیقه است. بعد رفتم سراغ شلوار های ناز گلکم و اونارو به شکل گل کردم. بابا که دوباره اومد بهم سر زد گفت یه فکر خوب داره و رفت از تو انبار یه چیز جالب که قبلا برای گل بود آورد. منم اونو شستم و بعد بابا شلوارهاتو مثل دسته گل کردو توش جادادو تزیین کرد. به نظرمون خیلی ناز شده: لباسهای سرهمی تو اوردم و دادم بابا با سلیقه چید توی کشوه...
23 تير 1391

آخرین خریدها

امروز بعد از ظهر با بابایی رفتیم خیابان جمهوری تا آخرین خریدها رو بکنیم. شلوغ بود یه عالمه. هواهم گرم بود و آقای پدر حسابی کلافه بود. ولی با همه این اوصاف خریدهارو انجام دادیم و برگشتیم خونه. شب رفتیم دیدن پسر عمه بابا که تازه از کربلا اومده بود. وقتی اومدیم من رفتم سر ختم انعامم و باباتم با دوربین از اینا عکس گرفت. به قول خودش آتلیه امیرحسینه!!پدربزرگ و مادری هم اومدن بالا تا خریدای تورو ببینن. ...
22 تير 1391

سوغاتی مشهد امیر حسین!

این عکس لباسیه که بابایی بهمن سال قبل که با شاگرداش رفته بود مشهد واسه پسل نازش خرید. البته ما اون موقع نمی دونستیم نی نیمون پسله. اما با نتیجه سونوگرافی شیخ بهایی(!) که مامان بزرگ انجام داده بود حدس می زدیم یه پسل تو راه داریم... ...
18 تير 1391

لباسی مسلی!

این لباسا رو از سال اول ازداواج جاهای مختلف که رفته بودیم واست خریدیم. بعضیاشم مامان بزرگات واست سوغاتی اوردن.یه سری صولتیم داری که اگه بذارم یا تنت کنم همه میگن مگه دخمله! این عکسارو بابایی واسط گرفته و درستش کرده. دستش درد نکنه!   ...
18 تير 1391

یه سوپریز واسه مامانجونی

امروز قرار بود خاله که میاد کلاس ورزش دم خونه ما من و شما با هاش بریم خونه مادربزرگ. اما خاله امروز نیومد کلاس و به تبع منم نرفتم خونه مامان بزرگ.حوصله ام حسابی سر رفته بود چون چند روز بود تو خونه استراحت می کردم. بعد از ظهر که بابا از سر کار می اومد یه کم دیر شد.بهش که زنگ زدم کجایی.گفت داره واسم یه سوپریز میاره. هرچی گفتم چی و کجا نگفت!نیم ساعت بعد که اومد خونه دیدم رفته دنبال مامان بزرگ و اونو با خودش اورده. کلی شاد شدم. خلاصه امشب مامان بزرگ پیش ما بود.مامان کلی خوشحاله.فکر کنم تو هم کلی ذوق کردی. ممنون بابایی مهربون ...
18 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرحسین می باشد