روز دهم...
دوشنبه 27/6/91 امروز روز دهم بود. و به قول قدیمی ها حمام زایمان! دیشب مامان بزرگ یک معجون از کلی چیزای مختلف را آماده کرد و روی کمر مامان گذاشت. میگوید خاله انسی(خاله مامان)گفته است خوب است برای کمر درد! صبح هم مقداری از همان معجون را بر سر مامان گذاشت. شربت هل با تخم شربتی هم درست کرد. بابونه را هم جوشانده تا باهاش حمام کند. می گویند ضد عفونی می کند. خلاصه از صبح همه در تکاپویند. ظهر مامان حمام میرود. مامان بزرگ از صبح آنقدر کار کرده رمق ندارد. دوست دارد برای مامان "کاچی" درست کند. می گوید کاچی را باید بعد زا حمام داغ داغ خورد. اما پاهایش جان ندارد. بابا می آید و مسئولیت طبخ کاچی را قبول میکند. بلد است. قبلا که مامان استراحت مطلق بود برای...
نویسنده :
مامان و بابا
22:46





