اتوبوس قراضه بابا...
یاد دعای ابوحمزه میفتم" وقتی به حال خودم نظر می کنم به خودم میگم کی تو جهان از من بدتره".
دوست دارم پسرم تو در جاده خدا تا خدا باشی.
گرچه پدر گرفتار تو در جاده خدا-شیطان میراند. مسیر تا خدا را با اتوبوس توبه میروم و تا شیطان را با متروی گناه و غفلت بر میگردم. شاید تو هنوز ندانی ولی اتوبوس های ما هر چند ساعت می آیند. و شاید تو در آن جا نشوی. و آنقدر یواش میروند... اما مترو دقیق هست. هر چند دقیقه میرود و آنقدر جا دارد که در آن جا شوی.
حالا من گرفتار با این اتوبوس قراضه خودم، چطور ترا به خط کشتی خدا برسانم..نمیدانم.خدایا پسرم را به تو میسپارم. این را خالصانه گفتم. خدایا چنان مراقبش باش که هرگز سوار مترو نشود.حتی اگر سر موقع به ایستگاه گناه رسید،نگذار سوارش شود.آنقدر شلوغ باشد که پرت شود بیرون.خدایا به دل ما که هیچ گذشت. اما به دل پسرکم خط بی ار تی بکش تا همواره به سرعت به سوی تو باز گردد.
خدایا امیرحسین را میخواهم نه برای آنکه در پیری دست مرا بگیرد.{الحمدلله کهریزک هست اگر لازم شد.} میخواهشم برای آنکه از غفلت تو مرا نجات دهد.می خواهمش تا دست مرا در مسیر بندگی تو بگیرد. فقط همین



اتوبوس قراضه بابا...
